صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٢٧ - حضرت على (ع) در محضر قاضى
عمرشان رفتند منبر فرمودند كه هر كس به من حقى دارد بگويد، خوب كسى حقى نداشته بود. يك عرب [١] پا شد گفت من يك حقى دارم. چى هست؟ شما در جنگ كذا [٢] كه مىرفتيد يك شلاقى به من زديد. به كجا زدم؟ به اينجا، بيا عوضش را بزن. گفت نه، من آن وقت شانهام باز بوده، شما هم شانهتان باز كنيد. بسيار خوب. شانه را باز كرد. عرب رفت بوسيد! گفت من مىخواستم ببوسم بدن رسول اللَّه را! ولى مسأله اين بوده و مطلب اين است كه يك رئيس مطلق حجاز آن وقت بوده است و بعضى جاهاى ديگر، او بيايد بالاى منبر و بگويد هر كس حق دارد بگويد، يك نفر نيايد بگويد به اينكه تو دهشاهى از من برداشتى! حالا اگر چنانچه هر يك از اين ممالك دموكراسى را بياوريد، يكى برود بالاى منبر بگويد كه هر كه حق دارد بگويد، اولًا مىگويد اين را؟ حق مىدهد به ملت كه اگر يك شلاقى زده باشد، بيا شلاقش را بزن؟ اين حق را كدام دموكراسى، كدام سلطان، كدام رئيس جمهور، كدام- عرض مىكنم- سلطان عادل و رئيس جمهور عادل و دموكراسى يك همچو كارى مىكند؟ اين اسلامى است كه مىگوييد استبداد است و اين دموكراسيهاى ديگر! ما مىگوييم كه دموكراسى نيست ممالك شما. استبداد با صورتهاى مختلف، رئيس جمهوريهايتان هم مستبدند به صورتهاى مختلف؛ منتها اسمها خيلى زياد است! الفاظ خيلى زياد است! محتوا ندارد.
حضرت على (ع) در محضر قاضى
حضرت امير- سلام اللَّه عليه- هم آن وقتى كه سلطنتش (من تعبير به «سلطنت» مىكنم روى مذاقِ حالا و الّا نبايد اين تعبير را بكنم) خلافتش كه همين نظير سلطنتها بوده است، يعنى نظير به اين معنا كه همه جا تحت وَلاى او بوده، چندين مقابل ايران بوده، حجاز و مصر و عراق و ايران و خيلى جاها، قاضى خودش نصب كرده براى قضاوت. عربى رفته- يهودى- رفته است شكايت كرده پيش قاضى از حضرت امير كه حالا يك زرهى از من است پيش ايشان- حالا من قصه چيزش را نمىدانم اما اصل متن قضيه را مىدانم، آن
[١] سوادة بن قيس.
[٢] جنگ طائف.