صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٠٣ - علت مخالفت با شاه
آن باشگاه افسران- اول من را بردند توى باشگاه افسران- من وقتى وارد شدم ديدم يك جاى خيلى خوبى است كه همه چيز آماده است كه منزلهاى ما خواب نديدهاند! به آن مأمورها گفتم خوب، اينكه از منزل ما بهتر است [خنده حضار] و بهتر هم بود، بعد هم ما را بردند در يك جاى ديگر؛ همان مثل منزل خودمان، يك خردهاى هم بهتر! وقتى هم كه از حبسْ ما بيرون آمديم، حبسش هم يك حبسى نبود كه به ما يك بدى بگذرد- يك سختى- ما به واسطه آن بدى حالا با شاه- مثلًا- به هم زديم! [خنده حضار]. حبسشان هم يك حبسى نبود كه براى ما- توى اين حبس آنهايى كه همراه ما بودند و مأمورين حبس بودند، با ما محبت مىكردند، به ما ارادت داشتند و- عرض مىكنم كه- وقتى هم كه از آنجا آمديم، در يك باغ بزرگ و در يك عمارت عالى، كه ما به خواب هم شايد نديده بوديم، و ما هم آنجا بوديم. بعد هم كه رفتيم منزل خودمان، منزل خودمان بود ديگر آنجا! ما اين قدر هم عادت نكرده بوديم كه بيرون بياييم و گردش برويم كه حالا كه توى حياط- توى خانه- هستيم به ما بد بگذرد! وقتى هم كه ما را تركيه بردند، تركيه خيلى هم بهتر از ايران براى ما بود، براى شخص من. يعنى ما زجرى نديديم. و بعد هم رفتيم نجف، نجف هم كه منزلمان بود. حالا هم آمديم اينجا؛ اينجا هم بهتر از منزل خودمان است! باغ دارد و همه چيز! ما زجرى نديديم كه در مقابل اين زجر- براى خودم مىگويم- زجرى نديديم كه مخالفتمان با اين آدم براى زجر باشد.
ما زجرمان زجر اين ملت است. من وقتى صورت آن مردهايى كه بچههايشان و پسرهايشان را كشتند در ذهنم مىآيد، زجر مىبرم. من وقتى آن مادرى كه يقهاش را پاره مىكند در مقابل اين چيزها كه بياييد من را بكشيد، شما كه جوانم را كشتيد بياييد مرا هم بكشيد، اين زجر مىدهد ما را؛ نه اينكه به من يك چيزى بد گذشته، زجر ديدهام. نه، خيلى هم خوش گذشته. آنچه كه مرا زجر مىدهد آن مصيبتى است كه بر ملت ما وارد شده. مسلمان اگر بر ملت خودش زجر نبرد مسلمان نيست. آن كسى كه مىخواهد اين آدم باشد، من نمىتوانم به او بگويم مسلمان هست. آن كسى كه دست مىدهد به دست جانى، او را ديگر ما آدم نمىدانيم. اگر مسلمان هم باشد آدم نيست و مسلمان هم