صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١٨٧ - انكار ماوراى طبيعت، نتيجه ادراك ناقص
نيست. آن ورق بعد را اطلاعى بر آن ندارد و نمىداند چه خبر است آنجا؛ و روابطى كه ما بين اشيا هست با هم، آن قدر را انسان اگر هم تا آخر كوشش كند مىتواند بفهمد، آن روابطى است كه در طبيعتْ بين اشيا، علل و معلول و سبب و مُسَبِبات [وجود دارد]؛ روابطى كه در اشياى طبيعت است، انسان مىتواند ادراك بكند؛ تا آخر هم وقتى كه تربيت بشود و تحصيل بكند و كشفيات اين عالمْ واقع بشود، تا آخر هم همين است كه اين طبيعت را با تمام خصوصياتى كه دارد و تمام روابطى كه ما بين اجزاى اين طبيعت هست كشف مىكند. مىتواند ادراك كند كه رابطه مثلًا زلزله چه جورى است با زمين؛ چه وقت مىآيد، نتايج و آثارش را همه را معين كند؛ و چقدر مىآيد و چه جورى مىآيد، افقى است، عمودى است، چى است، همه اينها را ادراك بكند. روابط ما بين طبيعتِ انسان با فلان چيز چه است؛ تمام اينها را كه ادراك بكند، ما فرض كنيم كه ديگر مجهولى برايش نماند، همهاش طبيعت است؛ پايش را از طبيعت بالا [تر] نمىتواند بگذارد و ادراك آنجا را نكرده است.
انكار ماوراى طبيعت، نتيجه ادراك ناقص
و لهذا يك طايفهاى از اين فلاسفه و فلاسفه طبيعى و اينها هستند كه چون ادراك نكردهاند ماوراى عالم طبيعت را، [به دليل اينكه] حسى نبوده است، با چشم نمىشده است ادراك بكنند، منكر هم شدند، منكر بىدليل؛ يعنى گفتند ما چون نديديم نمىدانيم و زير چاقوى ما نيامده است اين؛ مثلًا عقل مجرد، مىتوانيم بگوييم نيست! اين «نيست» غلط است؛ براى اينكه بايد بگويد «من نمىدانم»؛ نبايد بگويد «نيست»؛ يك چيزى را آدم نمىداند؛ خوب آدمى هست كه مىگويد «من تا اين حد رسيدم، اين قدر را تصديق مىكنم، مابقىاش را نمىدانم»؛ اما اينكه «نيست» را [مىگويد] از باب اينكه اطلاع ندارد. شما هم كه احاطه بر همه چيز همه عالم نداريد، نبايد بگوييد نيست. اينها تا اين حد رسيدند و اين حد را وقتى هم تمام خصوصياتش معلوم بشود، همين است؛ حدشان، حد طبيعت است. اين آمال طبيعى انسان را مىتواند برآورده كند؛ يعنى احتياجاتى كه ما در طبيعت داريم، هر احتياجى؛ آن وقتى كه طبيعت به همه جهاتش كشف شد و همه قواى