نقد نظريه بسط تجربه نبوي - ربانی گلپایگانی، علی - الصفحة ٢٥ - وحي خاص و عام
كه عارفان در اختيار دارند ، يا مكاشفه ي ويژه ي انبياست ؟ اين نكته اي اساسي در اين بحث است ؛ چون هم سنخ بودن دو امر ، دليل بر يگانگي آنها در همه ي مراتب به خصوصيّات نيست . اگر وحدت سنخي مستلزم وحدت در جميع جهات باشد ، يعني بگوييم هَذا هُوَ ( حمل هُوَ هُوَ بكنيم ) بايد واجب الوجود و ممكن الوجود و علّت و معلول هم يك چيز باشند ؛ چون سنخ حقيقتِ وجود در ممكن و واجب يا علّت و معلول فرقي نمي كند و تفاوت در مراتب است .
مراتباً غنيَّ و فقراً تختلف *** كالنّور حيثما تقوّي و ضعف
مغالطه اي كه رهزن انديشه و درك برخي شده اين است كه وحدت به لحاظ حقيقت و سنخ را به منزله ي وحدت در همه ي مراتب گرفته و بر اين اساس گفته اند : وحي نبوّت ، همان كشف عرفاني است .
بنابراين ، در اين جا دو مطلب مطرح است : يكي اين كه مي توانيم ادّعا كنيم كه در عرف اهل عرفان ، وحي و الهام از سنخ مكاشفه هاي عرفاني است ؛ ديگر اين كه نمي توانيم به دليل هم سنخ بودن اين ها دقيقاً بگوييم اين همان است . مكاشفه هاي نبوي ويژگي هايي دارد كه آن را از مكاشفه هاي عرفاني ممتاز مي سازد .
محي الدين و برخي ديگر تصريح كرده اند كه وحي نبوّت و شريعت از همه ي مراتب مكاشفه ها و مشاهده هاي عرفاني ممتاز است ؛ حال اگر احياناً در كلمات ديگر عرفا ، مانند مولوي ، مطالبي مبني بر يگانگي وحي و مكاشفه ي عرفاني ديده شود ، بايد آنها را به گونه اي مناسب توجيه كرد .
وحي خاص و عام
يك توجيه اين گونه سخنان اين است كه اين ها وحي را به وحي عام و وحي خاص تقسيم كرده اند . در عبارات محي الدّين ، سيّد حيدر آملي و ديگران اين دوگانگي با صراحت آمده است . محي الدين در پاسخ اين پرسش كه « وحي از چه زماني آغاز شد ؟ » مي گويد : وحي دو قسم است : يكي وحي عام و ديگري وحي خاص ؛ وحي عام از