اصول فقه شيعه - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٢٠٤ - ادلّه براى اثبات اينكه واضع، خداوند است
مطرح كند و خصوصيت علمى چنين موجودى دانستن تعدادى لفظ باشد. اين معنا براى آيه معناى درستى نيست، و معناى صحيح آيه چيز ديگرى است كه مفسّرين بزرگوار- خصوصاً مرحوم علّامه طباطبايى- پيرامون آن بحث كرده و نكات دقيقى ذكر كردهاند. [١]
[١]- (وَ عَلَّمَ آدَمَ الْاسْماءَ كُلَّها، ثُمَّ عَرَضَهُمْ ...)، اين جمله اشعار دارد بر اينكه اسماء نامبرده و يا مسمّاهاى آنها موجوداتى زنده و داراى عقل بودهاند، كه در پس پرده غيب قرار داشتهاند و بههمينجهت علم به آنها غير آن نحوه علمى است كه ما به اسماء موجودات داريم، چون اگر از سنخ علم ما بود، بايد بعد از آنكه آدم به ملائكه خبر از آن اسماء داد، ملائكه هم مثل آدم داناى به آن اسماء شده باشند و در داشتن آن علم با او مساوى باشند براى اين كه هرچند در اين صورت آدم به آنان تعليم داده ولى خود آدم هم به تعليم خدا آن را آموخته بود. پس ديگر نبايد آدم اشرف از ملائكه باشد و اصولًا نبايد احترام بيشترى داشته باشد و خدا او را بيشتر گرامى بدارد و اىبسا ملائكه از آدم برترى و شرافت بيشترى مىداشتند.
و نيز اگر علم نامبرده از سنخ علم ما بود، نبايد ملائكه به صرف اينكه آدم علم به اسماء دارد قانع شده باشند و استدلالشان باطل شود، در ابطال حجّت ملائكه اين چه استدلالى است كه خدا به يك انسان مثلًا علم لغت بياموزد و آنگاه وى را به رخ ملائكه مكرّم خود بكشد و به وجود او مباهات كند و او را بر ملائكه برترى دهد، با اينكه ملائكه آنقدر در بندگى او پيش رفتهاند كه (لا يَسْبِقُونَهُ بِالقَوْلِ وَ هُمْ بِامْرِهِ يَعمَلُونَ) يعنى: «از سخن خدا پيشى نمىگيرند و به امر او عمل مىكنند» (سوره انبياء، آيه ٢٧)، آنگاه به اين بندگان پاك خود بفرمايد: كه اين انسان جانشين من و قابل كرامت من هست و شما نيستيد؟ آنگاه اضافه كند كه اگر قبول نداريد و اگر راست مىگوئيد كه شايسته مقام خلافتيد و يا اگر درخواست اين مقام را مىكنيد، مرا از لغتها و واژههائى كه بعدها انسانها براى خود وضع مىكنند، تا به وسيله آن يكديگر را از منويات خود آگاه سازند، خبر دهيد. علاوه بر اينكه اصلًا شرافت علم لغت مگر جز براى اين است كه از راه لغت، هر شنوندهاى به مقصد درونى و قلبى گوينده پى ببرد؟ و ملائكه بدون احتياج به لغت و تكلّم و بدون هيچ واسطهاى، اسرار قلبى هركسى را مىدانند، پس ملائكه يك كمالى ما فوق كمال تكلّم دارند. و سخن كوتاه آنكه معلوم مىشود آنچه آدم از خدا گرفت و آن علمى كه خدا به وى آموخت، غير آن علمى بود كه ملائكه از آدم آموختند، علمى كه براى آدم دست داد، حقيقت علم به اسماء بود، كه فراگرفتن آن براى آدم ممكن بود و براى ملائكه ممكن نبود و آدم اگر مستحق و لايق خلافت خدايى شد، به خاطر همين علم به اسماء بوده، نه به خاطر خبر دادن از آن وگرنه بعد از خبر دادنش، ملائكه هم مانند او باخبر شدند، ديگر جا نداشت كه باز هم بگويند: ما علمى نداريم، (سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا، إِلّا مَا عَلَّمْتَنا) يعنى:
«منزهى تو، ما جز آنچه تو تعليممان دادهاى چيزى نمىدانيم». از آنچه گذشت روشن شد، كه علم به اسماء آن مسمّيات، بايد طورى بوده باشد كه از حقايق و اعيان وجودهاى آنها كشف كند، نه صرف نامها، كه اهل هر زبانى براى هر چيزى مىگذارند، پس معلوم شد كه آن مسمّيات و ناميدهها كه براى آدم معلوم شد، حقايقى و موجوداتى خارجى بودهاند، نه چون مفاهيم كه ظرف وجودشان تنها ذهن است و نيز موجوداتى بودهاند كه در پس پرده غيب، يعنى غيب آسمانها و زمين نهان بودهاند و عالم شدن به آن موجودات غيبى، يعنى آنطورى كه هستند، از يكسو تنها براى موجود زمينى ممكن بوده، نه فرشتگان آسمانى و از سوى ديگر آن علم در خلافت الهيه دخالت داشته است. كلمه (اسْماء) در جمله (وَ عَلَّمَ آدَمَ الْاسْماءَ كُلَّها)، از نظر ادبيات، جمعى است كه الف و لام بر سرش درآمده و چنين جمعى به تصريح اهل ادب افاده عموم مىكند، علاوه بر اينكه خود آيه شريفه با كلمه (كُلَّها/ همهاش) اين عموميت را تأكيد كرده است. در نتيجه مراد به آن، تمامى اسمائى خواهد بود كه ممكن است نام يك مسمّا واقع بشود، چون در كلام، نه قيدى آمده و نه عهدى، تا بگوئيم مراد، آن اسماء معهود است. از سوى ديگر كلمه: (عَرَضَهُمْ/ ايشان را بر ملائكه عرضه كرد)، دلالت مىكند بر اين كه هريك از آن اسماء- يعنى مسماى بهآن اسماء- موجودى داراى حيات و علم بودهاند و در عين اينكه علم و حيات داشتهاند، در پس حجاب غيب، يعنى غيب آسمانها و زمين قرار داشتهاند. اگرچه اضافه غيب به آسمانها و زمين، ممكن است در بعضى موارد اضافه تبعيضى باشد، و لكن از آنجا كه مقام آيه شريفه مقام اظهار تمام قدرت خداى تعالى و تماميت احاطه او و عجز ملائكه و نقص ايشان است، لذا لازم است بگوئيم اضافه نامبرده- مانند اضافه در جمله خانه زيد- اضافه ملكى باشد.
در نتيجه مىرساند: كه اسماء نامبرده امورى بودهاند كه از همه آسمانها و زمين غايب بوده و بهكلّى از محيط كون و وجود بيرون بودهاند. وقتى اين جهات نامبرده را در نظر بگيريم، يعنى عموميت اسماء را و اينكه مسمّاهاى به آن اسماء داراى زندگى و علم بودهاند و اينكه در غيب آسمانها و زمين قرار داشتهاند، آنوقت با كمال وضوح و روشنى همان مطلبى از آيات مورد بحث استفاده مىشود، كه آيه ٢١ سوره حجر: (وَ انْ مِنْ شَىْءٍ إلا عِندَنا خَزائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلّا بِقَدَرٍ مَعْلومٍ) يعنى: «هيچچيز نيست مگر آنكه نزد ما خزينههاى آن هست و ما از آن خزينهها نازل نمىكنيم، مگر به اندازه معلوم»، در صدد بيان آن است. چون خداى سبحان در اين آيه خبر مىدهد به اينكه آنچه از موجودات كه كلمه (شىء/ چيز) برآن اطلاق بشود و در وَهْم و تصوّر درآيد، نزد خدا از آن چيز خزينههائى انباشته است، كه نزد او باقى هستند و تمام شدنى برايشان نيست و به هيچ مقياسى هم قابل سنجش و به هيچ حدى قابل تحديد نيستند و سنجش و تحديد را در مقام و مرتبه انزال و خلقت مىپذيرند و كثرتى هم كه در اين خزينهها هست، از جنس كثرت عددى نيست، چون كثرت عددى ملازم با تقدير و تحديد است، بلكه كثرت آنها از جهت مرتبه و درجه است. حاصل كلام اين كه: اين موجودات زنده و عاقلى كه خدا بر ملائكه عرضه كرد، موجوداتى عالى و محفوظ نزد خدا بودند، كه در پس حجابهاى غيب محجوب بودند و خداوند با خير و بركت آنها هر اسمى را كه نازل كرد، در عالم نازل كرد و هرچه كه در آسمانها و زمين هست از نور و بهاى آن مشتق شده است و آن موجودات با اينكه بسيار و متعددند، در عين حال تعدد عددى ندارند، و اينطور نيست كه اشخاص آنها با هم متفاوت باشند، بلكه كثرت و تعدد آنها از باب مرتبه و درجه است و نزول اسم از ناحيه آنها نيز به اين نحو نزول است.
(ترجمه تفسير الميزان، ج ١، ص ١٨٠- ١٨٢، با اندكى تصرّف).