اصول فقه شيعه - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٢٠٩ - ادلّه اى كه واضع بودن بشر را نفى مى كند
آيا مثلًا گفت: «أيّها النّاس»، يا گفت: «وَضَعْتُ»، يا ليوان آب را به دست گرفت و گفت: «هذا ماءٌ»؟ در حالى كه فرض اين است هنوز وضعى صورت نگرفته و مخاطبين، معناى «أيّها النّاس»، «وضعتُ»» و «هذا» را نمىدانند. و برفرض اينكه وضع به كمك اشاره را بپذيريم، مشكل ديگرى مطرح است زيرا اشاره در مورد مفاهيم جزئيه است، مثل اينكه كسى- در حال اشاره كردن به كتاب- به فرزندش بگويد: كتاب را به من بده، درحالىكه وضع در مورد مفاهيم كلّيه است و نمىتوان با در دست گرفتن ظرفى آب، لفظ ماء را براى كلّى آن وضع كرد. مرحوم نائينى، پس از بيان مطالب فوق نتيجه مىگيرد كه واضع خداوند است. سؤال: در مورد خداوند، دو نوع جعل مطرح است: جعل تكوينى و جعل تشريعى. [١] آيا مسأله وضع داخل در كداميك از اين دو نوع جعل است؟ جواب: محقّق نائينى رحمه الله مىفرمايد: دليلى نداريم كه جعل خداوند منحصر به اين دو نوع باشد، بلكه مسأله وضع، امر جداگانهاى است. سؤال: اگر واضع خداوند است، خداوند چگونه وضع را به مردم انتقال داده است؟ جواب: محقق نائينى رحمه الله مىفرمايد: در جعل تكوينى، انتقال معنا ندارد زيرا جاعل و موجِد خود خداوند است. در جعل تشريعى هم خداوند قوانين و مقرّرات را بهوسيله انبياء در اختيار بشر قرار مىدهد. ولى در مورد مسأله وضع، سه احتمال مطرح است: ١- وضع نيز- مانند جعل تشريعى- توسط يكى از انبياء به مردم انتقال داده شده است. ٢- وضع از طريق الهام به مردم فهمانده شده است. [٢]
[١]- جعل تكوينى، مربوط به مقام خلقت خداوند است. بنابراين، اطلاق جاعل بر خداوند به اعتبار خالق بودن اوست. و جعل تشريعى، مربوط به مقام قانونگذارى خداوند است كه خداوند براى بشر، احكام و قوانينى را جعل مىكند. و اطلاق جاعل بر خداوند به اعتبار مشرِّع بودن اوست.
[٢]- در انسانى كه به او الهام مىشود، خصوصيات نبى- مثل عصمت- لازم نيست.