اصول فقه شيعه - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٢٠٨ - ادلّه اى كه واضع بودن بشر را نفى مى كند
وضع، توسط بشر انجام گرفته بود، تاريخ نبايد چنين مسأله مهمى را فراموش كند و ذكرى از آن به ميان نياورد. بنابراين واضعْ بشر نيست. دليل دوّم: الفاظ، از تركيب حروف بهدستمىآيد و كيفيت تركيب حروف، نامتناهى است و نيز گاهى الفاظ، از تركيب كلمات بهوجود مىآيد. بنابراين، الفاظ، غير متناهى مىباشند. معانى نيز غير متناهى است زيرا معانى، محدود به موجودات ممكن نيست بلكه شامل واجبالوجود و ممتنع الوجود نيز مىشود و واضح است كه مجموعه «واجب، ممكن، ممتنع» نامتناهى است. بنابراين، معانى نيز- مانند الفاظ- غير متناهى است. حال با توجّه به اينكه انسان، محدود و قدرت او نيز محدود است و موجود محدود- هرچند هم متعدّد باشد- نمىتواند الفاظ نامحدود را براى معانى نامحدود وضع كند، ما ناچاريم مسأله وضع را در ارتباط با موجودى نامتناهى بدانيم كه آن ذات مقدّس پروردگار است. محقق نائينى رحمه الله در تأييد مطلب فوق مىفرمايد: اگر واضع، بشر باشد، اين سؤال پيش مىآيد كه آيا چگونه الفاظى كه براى معانى وضع كرده بود به ساير افراد بشر منتقل كرد؟ بديهى است كه انتقال دفعى وضع ميليونها لفظ براى ميليونها معنا، غيرممكن است. و اگر گفته شود: «انتقال، تدريجى بوده است»، اين سؤال مطرح مىشود كه با توجّه به محدود بودن امكانات انسانها در آن زمان، در مدتى كه وضع الفاظ براى معانى هنوز به مكانهاى دور از واضع نرسيده بود آنان چگونه مقاصد خود را به يكديگر تفهيم مىكردند؟ آيا با اشاره صحبت مىكردند يا با الفاظ؟ نمىتوان گفت با اشاره مقاصد خود را تفهيم مىكردند و از طرفى با الفاظ هم نمىتوانستند صحبت كنند چون فرض اين است كه هنوز از وضع اطلاع پيدا نكردهاند. علاوه بر اين، مشكل ديگرى در رابطه با خود وضع مطرح است و آن اين است كه آيا واضع وقتى خواست الفاظ را وضع كند چگونه مقاصد خود را به ديگران تفهيم كرد؟