اسلام و مقتضیات زمان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣٩
میدهیم . هدف ما از این تعاون کمک به یکدیگر نیست ، کمک به خودمان است . گفتهاند : ریشه اخلاق در نهایت عقل انسان است ، یعنی آن ریشههای دیگر غلط است ، وجدانی هم که کانت میگوید ، اساس ندارد اینکه انسان غیر خواه بشود ، انساندوست بشود ، نوع پرست بشود ، همه اینها خیالات است انسان هیچوقت این جور نمیشود اخلاق ، اخلاق هوشیارانه است ، یعنی یک انسان عاقل وقتی که در جامعه قرار گرفت ، این قدر عقلش به او میگوید که تو اگر بنا بشود فقط به فکر خودت باشی ، رفیقت هم مثل تو خواهد بود ، او هم فقط به فکر خودش است ، آن یکی هم به فکر خودش است ، وقتی همه در فکر شخص خودمان باشیم ، من میخواهم آنچه را که شما دارید از شما بگیرم ، شما میخواهید آنچه را که من دارم از من بگیرید ، بعد من میبینم این به ضرر من است ، شما هم میبینید این به ضرر شماست ، با همدیگر توافق میکنیم و میگوییم من حدود و حقوق تو را رعایت میکنم ، تو هم حدود و حقوق مرا رعایت کن ، از اینجا " اخلاق " پیدا میشود اخلاق یعنی " آن سلسله اصولی که منافع افراد را بهتر از همه تامین میکند " . راسل در کتاب جهانی که من میشناسم - که ترجمه شده است - پایه اخلاق را فقط همین میداند ، و من همیشه گفتهام که راسل بر خلاف شعارهای انسان دوستیای که دارد ، فلسفهاش در اخلاق بر ضد آن است ، چون معتقد نیست که انسان غریزه انساندوستی داشته باشد ، یا واقعا بشود انسانی انساندوست باشد به این معنا که انسانی انسان دیگر را دوست داشته باشد او در نهایت
من خودم را که