اسلام و مقتضیات زمان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٠
ریشهای خارج از وجود خودش ندارد ، ولی اقتصاد ریشهای خارج از وجود خودش دارد میبیند به مذهب نیاز دارد و مذهب را نمیتواند رها کند ، ولی میبیند اقتصاد را که نمیتواند با مذهب تطبیق بدهد ، مذهب را با اقتصاد تطبیق میدهد میبیند به هنر هم نیاز دارد ، ولی اقتصاد را که نمیتواند با هنر تطبیق بدهد ، هنر را با اقتصاد تطبیق میدهد ریشه اصالت اقتصاد و عدم اصالت این امور ، وابسته بودن اقتصاد به مواد خارجی و وابسته نبودن اینها به این مواد است . این البته نظریهای است ، ولی این را هم نمیشود قبول کرد ، چون درست است که آن امور دیگر ریشهای در ماده خارجی ندارند ولی آنچنان هم بی ریشه نیستند که در اختیار بشر باشند و هر جور دلش بخواهد تغییر میدهد مثلا اخلاق بگوید : من به اخلاق نیاز دارم ، تا امروز اخلاق متناسب با شرایط اقتصادی ، این جور بود که وجدان اخلاقی حکم میکرد " راستی خوب است " ، حالا که با اقتصاد امروز نمیشود اخلاق این باشد ، خودمان را با وضع جدید تطبیق میدهیم ، وجدان ما یکمرتبه تغییر میکند ، میگوید از امروز دیگر بنا را گذاشتیم بر این که " دروغ خوب است " نه ، اخلاق اینچنین هم مجرد و بی ریشه نیست که آدم بگوید حالا که نمیشود آن را با اخلاق تطبیق کرد ، پس اخلاق را تغییر میدهیم ، یعنی به همین سهولت که لباسی را در میآوریم و لباس دیگری میپوشیم ، فورا وجدان اخلاقیمان را عوض کنیم تا امروز میگفتیم عدالت خوب است ، ظلم بد است ، باید با ظلم مبارزه کرد ، باید از عدالت حمایت کرد ، حالا میبینیم اوضاع جور دیگری اقتضا میکند ، فورا این وجدان را دور میاندازیم ، یک وجدان دیگر میآوریم و میگوییم ظلم خوب است ، زور خوب است ، ضعف بد است ، ما بالاخره به یک وجدانی