اسلام و مقتضیات زمان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٦
زندگی بشر نیست که نظام زندگی وجدان فکری بشر را از اصول و ریشه عوض کند . به هر حال این هم مسالهای است که به علم ( علم النفس ) مربوط است و در علم النفس ( روانشناسی ) چنین نظری تایید نشده که اصول فکری بشر با تغییر نظام زندگی بشر تغییر میکند . چیزی که بیشتر منشا مغالطه میشود [ خلط میان اندیشههای عملی و اندیشههای نظری است ] قدمای فلاسفه متوجه یک نکته بسیار عالی شده بودند و آن این که بعضی مسائل ، قراردادی است نه واقعی ، مسائل قراردادی فکر بشر ، متغیر است - و به آنها " اندیشههای عملی " میگفتند در مقابل " اندیشههای نظری " - و به عبارت دیگر میگفتند : فکر بشر درباره " جهان آنچنان که هست " تابع اغراض انسان نیست ، ولی فکر بشر درباره " جهان آنچنان که باید " تابع اغراض و اهداف انسان است این که دور محال است یا نه ، فکری است درباره جهان آنچنان که هست این که فلان عدد ضربدر فلان عدد مساوی با فلان عدد است ، فکری است درباره جهان آنچنان که هست ریاضیات و فلسفه و طبیعیات جزو علوم نظری هستند ولی علومی که درباره " آنچه باید " بحث میکنند مثل اخلاق ، سیاست و تدبیر منزل - در تقسیماتی که قدما میکردند - که از اینجا مساله حسن و قبح مطرح میشود : فلان چیز خوب است ، فلان چیز بد ، این زیباست ، و آن زشت است ، اینها تغییر میکنند . یک اختلاف نظر میان متکلمین و فلاسفه در این بود که متکلمین ، مسائل مربوط به حسن و قبح را در الهیات دخالت میدادند ، میگفتند : " برای خداوند حسن است چنین کار ، پس میکند و قبیح است چنین کار ، پس نمیکند " و فلاسفه میگفتند :