اسلام و مقتضیات زمان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٢
به یک ناموسی که در هستی جریان دارد اشاره بفرماید که " تنحل بها
العقدش " اشکال به آنجا حل میشود " هی ان لکل امة اجلا لا یتخطاهم و لا
یتخطونه فهو اتیهم لا محالة " [١] که آیه فرمود : " « لکل امة اجل اذا
جاء اجلهم فلا یستاخرون ساعة و لا یستقدمون »" .
آیات دیگری هم البته در قرآن هست ولی گویا دیگر تردیدی در این قضیه
باقی نمیماند که اسلام برای جامعه واقعا شخصیتی قائل است و عرض کردم که
مقررات اسلامی هم در این زمینه بر همین مبناست که فرد را کاملا مستقل
نمیداند ، اصلا امر به معروف و نهی از منکر برای این است که محیط باید
اصلاح بشود که تا محیط - یعنی جامعه و روح اجتماعی - اصلاح نشود ، فرد
توفیق صد در صد پیدا نمیکند .
مطلب دیگر اینکه حال که جامعه شخصیت دارد و فرد عضوی است در جامعه و
لازمه عضویت این است که مقداری از استقلال - اگر نگوییم تمام استقلال - از
میان برود ، چقدر از استقلال از میان میرود ؟ آیا واقعا پیکر است و عضو و
واقعا فرد هیچ استقلالی از خود ندارد ، همین طور که یک انگشت در بدن هیچ
استقلالی از خودش ندارد و صد در صد محکوم جریان کلی بدن است ؟ آیا قرآن
این اصل را میپذیرد که فرد صد در صد محکوم جریان کلی جامعه است و عضوی
است که هیچ گونه استقلالی از خود ندارد ( قهرا میشود جبر اجتماعی در همه
شؤون و جبر تاریخ در همه شؤون ) ؟ یا نه ، بشر در جامعه حالت نیمه
استقلال و نیمه آزاد را دارد ، یعنی در عین اینکه عضو و محکوم جامعه است
، میتواند حاکم بر
[١] المیزان ، ج ١٠ ، ص . ٧٣