اسلام و مقتضیات زمان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٤
بعد محصول تجاربش را به صورت یک اصل کلی در میآورد ، باز در آن استنباط وجود دارد . حال آیا قوه فکر و ادراک بشر که در مسائل استدلال میکند ، تابع چیزی است یا مستقل است ؟ این خودش مساله مهمی است آیا قوه فکر بشر و ریشههای وجدان فکری بشر ، یک نیروی مستقل است یا نه ؟ از همه مسائلی که انسان در آنها استدلال میکند ، ریاضیات روشنتر است پایه ریاضیات یک سلسله اصول متعارفه و اصول اولیه است آن اصول اولیه که در فکر بشر پیدا شده است ، چه پایهای دارد ؟ پایهای دارد یا ندارد ؟ ممکن است بگویید " پایهاش حس است ، ریشهاش حواس بشر است که در نتیجه یک سلسله احساسهای مکرر ، سلسله اصولی در فکر و عقل بشر پیدا شده است " ( ما حالا به این قضیه کار نداریم که آیا همه اصول عقلی بشر از حواس گرفته میشود یا اصولی هم داریم که از حواس گرفته نشدهاند ؟ ) میگوییم آیا این اصول که در عقل و فکر ما در اثر احساسهای مکرر پیدا شده ، ریشهاش همین است یا به نیازهای زندگی بشر و به عبارت دیگر به منافع و مصالح بشر هم بستگی دارد ؟ مثلا یک روز منفعت ما اقتضا میکند که ٥ x ٥ مساوی ٢٥ باشد ، ممکن است در یک جا منفعت ما اقتضا نکند که ٥ x ٥ مساوی با ٢٥ باشد ، در آنجا اگر ٥ x ٥ مساوی ٢٤ باشد منفعت ما بهتر تامین میشود ، یعنی واقعا اگر منافع ما تغییر کرد ، فکر ما هم درباره این جور مسائل تغییر میکند ؟ این وجدان فکری ما بستگی دارد به منافع ما ؟ به اغراض و هدفهای ما ؟ یا اینها به هر جا بستگی داشته باشند ، به حوائج و نیازهای ما بستگی ندارند ؟