اسلام و مقتضیات زمان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٧
" این وجدان افراد نیست که شاخص وجود آنهاست ، بلکه وجود اجتماعی آنهاست که موجد وجدان ایشان است " . مساله مهم همین خواهد بود وجدان انسان عبارت است از : " افکار ، ادراکات ، تمایلات و خواستههای درونی انسان " آیا اینها شاخص وجود انسان است و انسان را اینها میسازد یا وجود اجتماعی - یعنی " موجودیت اجتماعی " ، وابستگیهای او به اجتماع - و وابستگی طبقاتی اوست که وجدان او را میسازد ؟ میگوید : " در این تعریف منظور مارکس از وجود ، همان انسان است منظورش ما هستیم وجدان عبارت است از چیزی که ما فکر میکنیم ، چیزی که ما میخواهیم معمولا گفته میشود ما برای آن آرزویی که در دل و جانمان نهفته است ، مبارزه میکنیم و چنین نتیجه میگیرند که وجدان ما باعث وجود ماست و چون فکر میکنیم ، بنابراین عمل و اقدام میکنیم و عملی میکنیم که متناسب با خواست ما باشد . این نوع استدلال کاملا اشتباه است ، زیرا در حقیقت وجود اجتماعی است که موجد وجدان ماست یک وجود پرولتاریایی دارای تفکر کارگری است و یک وجود بورژوا دارای تفکر بورژوازی " . ولی چون بعضی موارد استثنائی دیدهاند ، میگوید : " بعد خواهیم دید که چرا این قانون عمومیت ندارد " . چون بعدها انگلس - نه مارکس - به این مطلب رسیده است که گاهی چنین تخلفی هم هست ، یعنی ممکن است افرادی جزء