عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٧٩ - معانى اصطلاحات عرفانى
تجلى: آن است كه چون سلطان حق بر سر بنده غالب گردد، تا در سر او جز حق چيزى نمانده از غلبه سلطنت حق چنان گردد، گويى حق را مىبيند و تا يك چيز در همه هستى پيش دل بنده است نشايد كه دل بنده خداى را بيند.
قال على ٧: لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا[١].
امام على ٧ فرمود: اگر پردهها كنار رود بر يقينم افزوده نشود.
هفتاد باب از حلال را رها مىكنم، از ترس آن كه در حرام افتم!! يعنى در دلم جز خداى چيزى نيست و آنچه هست از شؤون اسمايى و صفاتى اوست.
|
اى اسير خود حجاب خود تويى |
پاك بايد راهت از گرد دويى |
|
|
جان چو پروانه به روى شمع باش |
آنگهى در بزم وحدت جمع باش |
|
|
يك دل و صد آرزو بس مشكل است |
يك مرادت بس بود چون يك دل است |
|
|
هر كه را دل در پريشانى كشد |
زود بنيادش به ويرانى كشد |
|
|
جان عاشق جمع در عين فناست |
مرغ آزاد است و با يار آشناست |
|
|
پرده راه تو هم اوصاف توست |
پردههاى خويش بر در، در نخست |
|
|
دل چو از سوداى نفسانى برست |
بر سر تخت تجلى خوش نشست |
|
|
چون فنا گردى فنا را در فنا |
از بقاى حق رسيدى در بقا |
|
طالب: جوينده را گويند از راه عبوديت براى رسيدن به كمال.
شوق: حركت دل در طلب معشوق.
حسن: جمعيت كمالات.
جلال: ظاهر شدن بزرگى معشوق از جهت استغنا از عاشق و نفى غرور عاشق.
لقا: ظهور معشوق، چنان كه عاشق را يقين شود كه اوست.
[١] -غرر الحكم: ١١٩، حديث ٢٠٨٦؛ بحار الأنوار: ٦٦/ ٢٠٩.