عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣١٣ - انفاق موى سر براى جهاد
چوبه تير به من قرض بده، تا در قيامت در محضر پيامبر ٦ تحويلت دهم، پرسيدم كيستى گفت: اهل مدينهام، گفتم: چرا به جبهه آمدى؟ گفت: عشق خدا مرا به جبهه كشيد، سه تير به او دادم با هر يك سربازى از دشمن را كشت، تيرى از جانب كفر بر پيشانيش نشست، به سرعت بالاى سر او آمدم، بستهاى را به من داد، گفت: مدينه به مادرم برسان، همان زنى كه قسمتى از موى سرش را جهت كمك به جبهه به تو داد، نشانى منزلش را گفت و در لحظات آخر اصرار كرد به محض رسيدن به مدينه سلام مرا به رسول اكرم ٦ برسان، چون به مدينه برگشتم، در خانه او را دق الباب كردم، دختر كوچكى از خانه در آمد به او گفتم: مادر را بگو ابو قدامهام، زنى موقر بيرون آمد، به محض ديدن به من گفت: براى تبريك يا تسليت آمدهاى، گفتم: كدام يك را به محضر شما تقديم كنم، گفت: اگر فرزندم زنده برگشته تسليت بگو و اگر شربت شيرين شهادت را از دست ساقى عالم نوشيده تبريك بگو!!
با عرض تبريك خبر شهادت عزيزش را اعلام كردم، مرا به داخل خانه دعوت كرد، اطاقى را نشان داد كه از وسايل خالى بود، زنجيرى كنار اطاق افتاده بود، در حالى اشك مىريخت گفت: اين اطاق فرزند من است، پدر او در جبهه شهيد شد، پس از شهادت پدر هر شب به اين اطاق آمده، زنجير به گردن مىانداخت و پس از فصلى عبادت و گريه از خداى خودش طلب شهادت در عرصه پيكار مىكرد و اكنون به آرزويش رسيد!
اى خداى مهربان، به اين گدايان دلشكسته و محتاجان پر بسته عنايتى كن كه اولا حقيقت احكام و فرامين تو را بفهمند و ثانيا با كمال شوق به اجراى دستورهاى سعادتبخشت اقدام كنند كه اگر عنايت و توفيق تو نباشد از ما كمترين كارى براى خير دنيا و آخرت ساخته نيست.