اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود - اسيري لاهيجي، شمسالدين محمد - الصفحة ٨٧ - وصف الحال آنچه در روش اهل طريقت بر اين فقير روى نموده جهت تنبيه طالبان و عاشقان ذكر كرده مىشود
٨٧
|
چون بديدم پرتو رخسار او |
گشت تابان در دلم انوار هو |
|
|
چونكه با خود آمدم از بيخودى |
در دلم جوشيد راز سرمدى |
|
|
خواستم برخيزم و افتم به پاش |
جان و سر شكرانه گردانم فداش |
|
|
ديدم آن سلطان دين بر پاى خاست |
يك بيك در برگرفت از چپ و راست |
|
|
خير مقدم گفت و پيش خود نشاند |
گرد غم از خاطر يكيك فشاند |
|
|
از طريق فقر حرفى چند گفت |
در درياى معانى خوش بسفت |
|
|
روز ديگر حال ما را باز جست |
گفت اندر راه بايد بود چست |
|
|
گر براه عشق خواهى زد قدم |
ترك دنيا گوى و عقبى نيز هم |
|
|
گفتمش اى رهبر راه خدا |
بهر ارشاد آمدم راهى نما |
|
|
گفت اول توبه بايد كردنت |
از هوى و از هوسها مردنت |
|
|
تا نميرى كى به حق زنده شوى |
آب حيوان جو كه پاينده شوى |
|
|
گفتمش بر حكم تو دلبستهام |
تو طبيب حاذق و من خستهام |
|
|
هرچه فرمايى به جان فرمان برم |
سر ز امرت گر بپيچم كافرم |
|
|
توبه داد از هرچه در ره مانعست |
وز حريم قرب جان را دافعست |
|
|
امر كامل گفت امر حق شمار |
گر همى خواهى كه يابى وصل يار |
|
|
نهى حقدان هرچه مرشد نهى كرد |
قند نوشى كن چه بايد رهر خورد |
|
|
صيقل جانست اين ترك هوى |
از خلاف نفس دل را شد صفا |
|
|
هر كجا باشى به يادش شاد باش |
از غم دنياى دون آزاد باش |
|
|
شرط اين ره سالكا دانى كه چيست |
آنكه در هستى حق گردى تو نيست |
|
|
خانه دل را كه هست آن جاى يار |
از غبار غير دايم پاك دار |
|
|
دايما با ياد او دلشاد باش |
نقش غير از لوح جانت بر تراش |
|
|
هر چه آيد بر تو ميدان از قضا |
بر قضاى حق بده جان را فدا |
|
|
دايما جوياى وصل يار باش |
ترك خواب شب بگو بيدار باش |
|
|
مست غفلت تا بكى بيدار شو |
در بلا و درد و غم هشيار شو |
|
|
كبر و عجب و نخوت و ناموس و نام |
ترك گو در راه عشق و شو تمام |
|
|
جز خيال دوست در دل جا مده |
غير بار عشق او بر جان منه |
|
|
اختيار خود به دست پير ده |
بر سر خود يك قدم هرگز منه |
|