اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود - اسيري لاهيجي، شمسالدين محمد - الصفحة ١١٨ - تمثيل(پير بسطامى چو در ميدان شتافت )
١١٨
|
گر تو خواهى جانبرى از دست غم |
غرقه كن خود را به درياى عدم |
|
|
حظ نفس خود مجو در راه دوست |
مرد خود بين كى شود آگاه دوست |
|
|
هر كه راه عشق جانان مىرود |
ترك جان چون گفت آسان مىرود |
|
|
در طريقت هست چون هستى گناه |
نيست شو گر وصل خواهى وصل شاه |
|
|
زاد اين ره نيست جز محو و فنا |
اندرين ره توشه گر دارى درآ |
|
|
نفى خود كن آنگهى اثبات حق |
بعد لااله ببين آيات حق |
|
|
خويش را ايثار راه يار كن |
جان خود از وصل برخوردار كن |
|
|
تو برون شو تا كه يار آيد درون |
وصل بيچون را مجو در چند و چون |
|
|
از حجاب خويش خود را وارهان |
جانفشان شو جانفشان شو جانفشان |
|
|
برفشان از هر دو عالم آستين |
در مقام وحدت آ ايمن نشين |
|
|
گر روى راه خدا بيخود برو |
دوست خواهى از خودى بيگانه شو |
|
|
اصل طاعتهاست محو و نيستى |
تا تو هستى كى شناسى نيستى |
|
|
وارهان خود را ز قيد خويشتن |
مست وصلش كرد بر كونين تن |
|
تمثيل (پير بسطامى چو در ميدان شتافت ...)
|
پير بسطامى چو در ميدان شتافت |
در مقام قرب جانان راه يافت |
|
|
آمد الهامش كه اى خاص اله |
هرچه مىخواهد دلت از من بخواه |
|
|
پير گفتا نيست ما را هيچ خواست |
عاشقان را چون تو مطلوبى كجاست |
|
|
نيست بىتو صبر و آرامى مرا |
من ترا خواهم ترا خواهم ترا |
|
|
گفت حق تا از وجود بايزيد |
ذرهاى ماند نخواهد بو شنيد |
|
|
تا تو هستى هست اين خواهش محال |
اولا دع نفس پس آنگه تعال |
|
|
اندرين ره در نگنجد ما و تو |
يا تو گنجى در ميانه يا كه او |
|
|
زين حجاب ما و من يكدم برآ |
در مقام وصل او بىمن درآ |
|
|
شد من و مايى حجاب راه ما |
تا تو پيدايى نهان باشد خدا |
|
|
در حقيقت شد دويى كفر طريق |
شو مسلمان تا نباشى زان فريق |
|
|
كى شود پيدا جمال وحدتش |
تا بود بر جا اثر از كثرتش |
|