اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود - اسيري لاهيجي، شمسالدين محمد - الصفحة ١٠٠ - در اخلاق و اوصاف و آثار و سيرت و صورت سالكان واصل و كاملان مكمل و عارفان صاحبدل و بيان روش ارباب طريقت و منع از اخلاق ذميمه و شيوه اهل دنيا و آنچه در طريق فقر و سلوك به وى روى نموده است
١٠٠
|
من رياست در نصيحت ديدهام |
نصح خلقان را به جان بگزيدهام |
|
|
من مروت يافتم در صدق دل |
جان كه بيصدق است خوارست و خجل |
|
|
هر كه او با معرفت شد آشنا |
مىنبيند در دو عالم غير را |
|
|
گفت عارف من نديدم هيچ شيئى |
جز كه حق ديدم عيان در نقش وى |
|
|
پيش عارف جز خدا موجود نيست |
غير حق بر گو كه خود معبود كيست |
|
|
درد عشق و محنت و اندوه و غم |
شيوه عاشق بود بىكيف و كم |
|
|
صدق آن باشد كه با خلق جهان |
هر چه باشد مىنمايى خود همان |
|
|
چيست اخلاص آنكه از غير خدا |
جان و دل سازى مبرا اى فتى |
|
|
خود فتوت چيست ايثار است و عفو |
حلم و نصح و خلق در مستى و صحو |
|
|
هر چه دارى رو فداى يار كن |
با وجود احتياج ايثار كن |
|
|
چونكه قدرت يافتى شكران آن |
عفو كن كآنست طرز عاشقان |
|
|
حلم پيش آور به هنگام غضب |
تا شوى مقبول و محرم نزد رب |
|
|
با عداوت پند دادن مردميست |
هر كه اين هر چار دارد آدميست |
|
|
خلق نيك آمد صفات آدمى |
ديو و دد دارد ز خلق بد كمى |
|
|
هر كه صابر در بلاى يار نيست |
دعوى عشقش بجز پندار نيست |
|
|
در جفاى دوست هركو صابرست |
از بلا جان غمينش شاكرست |
|
|
نيست شاكر هركه از ديدار دوست |
او به خود بردارد و لذات جوست |
|
|
هر كه دارد لذتى از جود يار |
هست اندر كار عشقش مرد كار |
|
|
هر كه دارد آن جمال جانفزا |
لذت عالم مهيا شد ورا |
|
|
عاشقان را گر به دوزخ جا كنى |
دوزخش را جنت الماوى كنى |
|
|
دوزخ از خوى خوش حورى سرشت |
دلكش است و تازه چون باغ بهشت |
|
|
گر بهشت از جلوهات خالى شود |
عاشق دل داده را دوزخ بود |
|
|
ور بود جنت به دوزخ جلوهگر |
عاشقان را هست جنت در سقر |
|
|
جنت و دوزخ كسى را در خور است |
كز درخت عشق جانش بىبرست |
|
|
پيش ما راهست هر جا دوزخست |
گر جهان جان بود گر برزخست |
|
|
دوزخ و جنت يقين بشنو كه چيست |
جز فراق و جز وصال دوست نيست |
|
|
هر كه از خلق جهان عزلت گزيد |
از بلا و رنج و محنت وارهيد |
|