اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود - اسيري لاهيجي، شمسالدين محمد - الصفحة ٦٠ - حكايت جنيد بغدادى
٦٠
|
تا بينديشى صلاح كار ما |
زانكه هستى تو امام و رهنما |
|
|
گر بخواهى تو مرا اى پيشوا |
مال خود سازم همه پيشت فدا |
|
|
رو به طاعت آورم در صحبتت |
چون كنيزان باشم اندر خدمتت |
|
|
اندرين معنى نما سعى بليغ |
روى خود بنما چو خور در زير ميغ |
|
|
رو گشاده خويش بر وى عرضه كن |
تا مگر بفريبد او را اين سخن |
|
|
آمد آن مهر و روان پيش جنيد |
تا مگر سازد ز رعنا پيش صيد |
|
|
آنچه تعليمش نمود اندر نهفت |
او دو صد چندان همه با شيخ گفت |
|
|
يك نظر بر روى آن زيبا نگار |
اوفتاد آن شيخ را بىاختيار |
|
|
سر به پيش افكند شيخ اوستاد |
گشت خاموش و جواب زن نداد |
|
|
لحظهاى شد سربرآورد آن زمان |
كرد آهى دردناك از سوز جان |
|
|
آه را چون در رخ آن زن دميد |
در خسوف افتاد و جان از وى پريد |
|
|
برنيامد زو نفس در حال مرد |
بر سر يك امتحان جان را سپرد |
|
|
امتحان اوليا هركو كند |
خويش را بر تيغ فولادى زند |
|
|
اين جماعت را كه بىما و منند |
امتحان كم كن كه بىجانت كنند |
|
|
خادمه شد با دل اندوهگين |
با خليفه گفت حالش را چنين |
|
|
شد خليفه بىقرار از درد و غم |
آتشى افتاد در وى از ندم |
|
|
گفت هر نادان كه با اهل دلان |
آن كند كه مىنبايد كرد آن |
|
|
اين ببيند كه نبايد ديدنش |
زين گلستان اين بود گل چيدنش |
|
|
پس خليفه گفت مرد اينچنين |
پيش خود نتوان طلب كردن يقين |
|
|
در زمان برخاست پيش جنيد |
گفت كاى لطف خدا را گشته صيد |
|
|
چون دلت مىداد كآخر آنچنان |
زارسوزى ماهرويى همچو جان |
|
|
گفت شيخش كاى امير المؤمنين |
رحم تو بر مؤمنان آمد چنين |
|
|
خواستى چل ساله طاعات مرا |
اين سلوك و اين رياضات مرا |
|
|
اين همه بيخوابى و جانكندنم |
در طلب پيوسته خونها خوردنم |
|
|
تا دهى بر باد جو جو خرمنم |
من كيم تا در ميان گويم منم |
|
|
فعل حق دان هرچه كردند اوليا |
زانكه در حق گشتهاند ايشان فنا |
|
|
در ميا با اوليا اندر نبرد |
چون چنين كردى چنين خواهند كرد |
|