اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود - اسيري لاهيجي، شمسالدين محمد - الصفحة ٢٥ - ج نسخههاى موجود در ساير كشورها
٢٥
|
بعد از آن آن زال را كرده خبر |
آمدند اهل و عيالش سر بسر |
|
|
احمد آنجا مىشنيده گفتوگوى |
زان نفس مىداد دل را شستشوى |
|
|
كآمدش صوت كسان خود به گوش |
كز فراق او همى كردند جوش |
|
|
خواست احمد سوى صحرا بازگشت |
زانكه جا بودش در آن صحرا و دشت |
|
|
گفت زن او را مرا در زندگى |
بيوه كردى نيستت شرمندگى |
|
|
ساختى فرزند دلبندم يتيم |
كى پسندد اينچنين كارى كريم |
|
|
چون پسر خواهد ترا من چون كنم |
ديده و دل تا به كى پر خون كنم |
|
|
من ندارم طاقت اين درد سر |
گر نمىآيى پسر با خود ببر |
|
|
احمدش گفتا مشو اندوهگين |
مىبرم فرزند تو فارع نشين |
|
|
جامه نيكو برون كرد از پسر |
پس پلاس كهنه افكندش ببر |
|
|
كهنه زنبيلى به دست او نهاد |
با پسر گفتا روان شو همچو باد |
|
|
مادر فرزند چون آن حال ديد |
سخت بيطاقت شد و عقلش پريد |
|
|
گفت با احمد كه فرزندم گذار |
من ندارم طاقت اين كار و بار |
|
|
در زمان فرزند خود را در ربود |
بس عجايب حالت او را رخ نمود |
|
|
زن چو احمد را به راه عشق حق |
ديد از خلق جهان برده سبق |
|
|
عشق او چون ديد هر دم بر مزيد |
كرد كلى آن زمان قطع اميد |
|
|
درد احمد در دل زن كار كرد |
شد دلش زين گفتوگو يكباره سرد |
|
|
گفت زن گيرم وكيلت بىسخن |
تا اگر خواهى گشايد پاى من |
|
|
خود جواب زن بگفت و بازگشت |
روى بر صحرا نهاد و كوه و دشت |
|
|
مدتى رفت و نيامد زو خبر |
كس ندانست او كجا دارد مقر |
|
|
بعد ماه چند در پيش سرى |
يك شبى آمد فقيرى بر درى |
|
|
گفت اى شيخ زمان احمد مرا |
گفت رو با شيخ گو اى پيشوا |
|
|
جان به لب آمد مرا درياب زود |
گرچه نبود وقت مردن چاره سود |
|
|
زنده بودم در جهان از بوى تو |
جان سپارم عاقبت بر روى تو |
|
|
در زمان برخاست شيخ نامدار |
رفت تا بيند كه او را چيست كار |
|
|
اوفتاده ديد احمد را به خاك |
در درون گور خانه دردناك |
|
|
نى به زيرش فرش و نى بالين به سر |
آمده جان بر لب و تشنه جگر |
|