اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود - اسيري لاهيجي، شمسالدين محمد - الصفحة ٩٧ - حكايت بايزيد بسطامى
٩٧
|
صحو و محو و قرب و بعد و وصل و فصل |
در حقيقت خود ندارد هيچ اصل |
|
|
زانكه غير حق ندارد خود وجود |
چون عدم گه دور و گه نزديك بود |
|
|
ثبت الارض عدم چون شد فنا |
تا چگونه يافت تمكين و بقا |
|
|
در مقام كشف گر راهت دهند |
روشنت گردد گدايان چون شهند |
|
|
بود عالم جز نمودى بيش نيست |
شو ز ارباب يقين بر ظن مايست |
|
|
هر كه او را ذوق اين اسرار نيست |
با حقيقت حال او را كار نيست |
|
|
من كه چشم از غير حق بردوختم |
شمع جان از نور او افروختم |
|
|
در دو عالم بر جمالش ناظرم |
جز به رويش در جهان مىننگرم |
|
|
چشم حقبينم نبيند غير حق |
گشت باطل محو از روى ورق |
|
|
آنچه محروم شما مطلوب ماست |
وآنچه مغضوب شما محبوب ماست |
|
|
درد آيد پيش ما درمان شود |
كفر عالم پيش ما ايمان شود |
|
|
آنچه آمد مر ترا در ره دليل |
شد مرا مدلول آن بىقال و قيل |
|
حكايت بايزيد بسطامى
|
بحر بىپايان عرفان بايزيد |
آنكه چشم دهر مثل او نديد |
|
|
گفت چون از بايزيدى من برون |
آمدم ديگر نديدم چند و چون |
|
|
چون نظر كردم به چشمم بيشكى |
عاشق و معشوق را ديدم يكى |
|
|
طالب و مطلوب عين يكديگر |
گشت در هر جا به اسمى مشتهر |
|
|
كى دويى را هست در وحدت محال |
اندرين منزل بود كثرت محال |
|
|
نيست اينجا جز يكى ايمان و كفر |
در بيان اين زبان آمد به مهر |
|
|
در پس در خويشتن را بازدار |
پس درآ بيخود درون مردانهوار |
|
|
تا ببينى خود به چشم دل عيان |
آنچه من كردم درين معنى بيان |
|
|
اوست عين جمله اشيا اى پسر |
با تو گفتم راز پنهان سر بسر |
|
|
هر كسى كو ديده گويد اين سخن |
خاك پايش توتياى ديده كن |
|
|
ور به تقليد است گفتارش خطاست |
نيست رهبر رهزن راه خداست |
|
|
فرق كردن جز به توفيق خدا |
نيست ممكن اهدنا يا ربنا |
|
|
از خدا توفيق جو اندر جهان |
تا بدانى رهنما از رهزنان |
|