اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود - اسيري لاهيجي، شمسالدين محمد - الصفحة ٦٥ - حكايت حسن بصرى
٦٥
|
از سر اخلاص چون آمد به راه |
صدق بردش كشكشان تا پيشگاه |
|
|
بدگمانى كفر باشد در طريق |
صدق رهرو را بود نعم الرفيق |
|
|
شيخ را ز انديشه آن شب هيچ خواب |
نامد اندر چشم و بودش اضطراب |
|
|
هر زمان با خويش مىگفت اين چه بود |
بس عجب سودا كه ما را رخ نمود |
|
|
من كه در درياى حيرت غرقهام |
مىندانم كز كدامين فرقهام |
|
|
چون بگيرم دست ديگر غرقه را |
از چه كردم حكم بر ملك خدا |
|
|
چونكه در ملك خودم هم دست نيست |
خط به ملك حق نوشتن بهر چيست |
|
|
از چه گشتم من به راه حق فضول |
بار او را من چرا گشتم حمول |
|
|
اندرين انديشه خوابش در ربود |
روح او در روضه جولانى نمود |
|
|
ديد شمعون را خرامان در بهشت |
در درون مرغزارى جانسرشت |
|
|
بود تاجى از مرصع بر سرش |
حله نيكو و تازه در برش |
|
|
شيخ پرسيدش كه برگو حال چيست |
آنچه مىبينم ز تو احوال چيست |
|
|
گفت شمعونش چه مىپرسى خبر |
آنچه مىبينى دو صد چندان دگر |
|
|
جاى ما حق در جوار خويش داد |
در به روى من به فضل خود گشاد |
|
|
پس ز عين لطف ديدارم نمود |
كى توانم شرح دادن كان چه بود |
|
|
آنچه فضلش كرد اندر حق من |
كى به شرح و وصف آيد اى حسن |
|
|
فضل حق بيعلت و بيغايت است |
از كتاب فضلش اين يك آيت است |
|
|
چون برآرد بحر غفران موجها |
محو گرداند گناه خلق را |
|
|
از كمال رحمتت اى كردگار |
مؤمن و كافر همه اميدوار |
|
|
پيش كوه عفو كاه جرم را |
هيچ وزنى نيست اى رب الورى |
|
|
گفت شمعون با حسن بارى كنون |
از ضمانى آمدى كلى برون |
|
|
خط خود بستان به اين حاجت نبود |
هست بيحد رحمت و فضل ودود |
|
|
چون حسن بيدار شد زان خواب خوش |
كرد شاديها بسى زان خوش منش |
|
|
در مناجات آمد و گفت اى خدا |
نيست نوميدى مرا از بيرهى |
|
|
جز به محض لطف و فضل كردگار |
كس نمىيابد درين درگاه بار |
|
|
نيست كس را اندرين درگه زبان |
چونكه سازى گبر را از محرمان |
|
|
چونكه گبر كهنه را ره مىدهى |
نيست نوميدى مرا از بيرهى |
|