اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود - اسيري لاهيجي، شمسالدين محمد - الصفحة ٦٤ - حكايت حسن بصرى
٦٤
|
حق تو آتش نمىآرد به جا |
گر درآيى همچو من سوزد ترا |
|
|
گر بدارد حق نخواهد سوختن |
آتش سوزنده يك مويم ز تن |
|
|
خوش بيا تا دست بر آتش نهيم |
تا يقين گردد ازين شك وارهيم |
|
|
شيخ دست خويش بر آتش نهاد |
شعلهاى در جان شمعون اوفتاد |
|
|
يكسر مويش نشد آزرده زان |
چونكه شمعون ديد احوال چنان |
|
|
صبح دولت در دل شمعون دميد |
ذوق ايمان گشت در جانش پديد |
|
|
گفت شيخا چيست تدبيرم بگو |
چارهام كن زانكه هستم چاره جو |
|
|
شيخ گفتش شو مسلمان اين زمان |
چاره تو اين بود تحقيق دان |
|
|
گفت شمعون شيخ را حجت بده |
خط خود را هم بر آن حجت بنه |
|
|
كه عقوبت نبودم در آخرت |
حق ببخشد جمله كفر و معصيت |
|
|
در زمان آن شيخ خطى درنوشت |
كه نگيرد حق ترا زآن فعل زشت |
|
|
گفت شمعونش عدول بصره كو |
تا گواهىها نويسندم بر او |
|
|
هم بگفت شيخ بنوشتند زود |
آن زمان شمعون بسى زارى نمود |
|
|
نالهها و گريهها بسيار كرد |
آمد از افغان او دلها بدرد |
|
|
دين پذيرفت و به اسلام آمد او |
از صفاى ذوق ايمان برد بو |
|
|
پس حسن را اين وصيت كرد زود |
وقت مردن بين چه اخلاصى نمود |
|
|
چون بميرم گفت فرما تا مرا |
پاكشويى شويد اى بحر صفا |
|
|
پس مرا بر دست خود در خاك نه |
خط كه بنوشتى به دست من بده |
|
|
تا مرا حجت بود پيش خدا |
تا بود اين خط امان جان مرا |
|
|
شيخ گفتش اين وصيتها تمام |
كردهام از تو قبول اى خوش پيام |
|
|
چون شنيد از شيخ شمعون اين جواب |
ديدهها برهم نهاد و شد به خواب |
|
|
در زمان جان را به حق تسليم كرد |
شد به حضرت با دل پر سوز و درد |
|
|
صدق و اخلاصش نگر اى مرد راه |
قول و فعلش هست بر حالش گواه |
|
|
قول كامل بين چو كرد از جان قبول |
نى چرا گفت و نه چون چون بوالفضول |
|
|
هركه قول اهل حق تصديق كرد |
شاد گشت و وارهيد از رنج و درد |
|
|
شيخ گفتش تا بشويندش بساز |
كرد بر وى شيخ و اصحابش نماز |
|
|
بعد ازآن كاغذ به دست او بداد |
پس به دست خويش در گورش نهاد |
|