اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود - اسيري لاهيجي، شمسالدين محمد - الصفحة ٢٦ - الف نسخههاى موجود در ايران
٢٦
|
شيخ آمد بر سرش بنشست زود |
از غم احمد دلش پر درد بود |
|
|
بود جانش بر لب و جنبان زبان |
مستمع شد تا چه مىگويد نهان |
|
|
مىشنيد آهسته مىگفت آن زمان |
بهر روزى اينچنين كردم چنان |
|
|
پس سرش از خاك شيخ اوستاد |
پاك كرد و بر كنار خود نهاد |
|
|
چشم را بگشاد احمد شيخ ديد |
گفت اى استاد وقت آن رسيد |
|
|
كز غم دنيا بكل يابم فراغ |
دركشم از باده شادى اياغ |
|
|
مىبرم جان زين جهان پر جفا |
همرهم همت كن اى كان وفا |
|
|
احمد آمد پيش شيخ اوستاد |
دست و پاى شيخ را او بوسه داد |
|
|
گفت شيخا آنچنانكه جان ما |
وارهانيدى از اين ظلمت سرا |
|
|
جان و دل از رنج در راحت فتاد |
در دو عالم حق ترا راحت دهاد |
|
|
شيخ و احمد هر دو مشغول سخن |
ناگهان آمد دوان آن پيرهزن |
|
|
بود احمد را عيال و يك پسر |
بود سالش پنج و شش يا بيشتر |
|
|
هر دو را آورد با خود آن زمان |
هر سه باهم گريه و زارى كنان |
|
|
چشم مادر چونكه بر احمد فتاد |
پس عجب حالى در آندم دست داد |
|
|
ديد فرزندى چنان خوب و لطيف |
موى ژوليده رخش زرد و نحيف |
|
|
آنچنان تازه جوانى همچو جان |
همچو مويى گشته زار و ناتوان |
|
|
نعره زد خود را به پايش درفكند |
گفت آخر جان مادر تا به چند |
|
|
مى بسوزى جان اين بيچاره را |
رحم نارى بر خود و بر ما چرا |
|
|
مادر از سويى چنان گريهكنان |
زن ز يك سوى دگر نعرهزنان |
|
|
كودك از سويى به فرياد و فغان |
رفته آه هر يكى تا آسمان |
|
|
كودكش افتاد در پاى پدر |
شد سرى گريان ز حال آن پسر |
|
|
اهل مجلس جمله گريان زار و زار |
شد در آن ساعت قيامت آشكار |
|
|
آتشى افتاد در جان همه |
در خروش آمد ملك زين دمدمه |
|
|
كوشش بسيار كرده تا دمى |
آورند او را سوى خانه همى |
|
|
خود نكرد آن قول ايشان را قبول |
بلكه از گفتار ايشان شد ملول |
|
|
هر كه دارد اين طلب در راه حق |
مىبرد از طالبان بىشك سبق |
|
|
اينچنين در راه حق بايد شدن |
ترك كردن خانه و فرزند و زن |
|