اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود - اسيري لاهيجي، شمسالدين محمد - الصفحة ١٨ - تأليفات اسيرى
١٨
|
هر زمان بوديم در جاى دگر |
ديده هر دم در تماشاى دگر |
|
|
اتفاق افتاد روزى از قضا |
هر دو باهم از سر ذوق و صفا |
|
|
در محله صاحبآبادى برون |
سير مىكرديم با ذوق درون |
|
|
از عقب ديديم مىآمد دوان |
يك جوانى خوبرويى همچو جان |
|
|
او ز تعجيلى كه در ره مىدويد |
عقل حيران ماند كاين خواهد پريد |
|
|
در تعجب تا كه او را حال چيست |
كاين دويدن بىسبب البته نيست |
|
|
يار با ما گفت بايد ايستاد |
تا بپرسيمش چكارت اوفتاد |
|
|
زانكه خالى نيست از حكمت يقين |
بىسبب او را دويدن اينچنين |
|
|
چون دوان آمد به نزد ما رسيد |
ره ز ما گرداند و زان بهتر دويد |
|
|
گفتمش بهر خدا يكدم بايست |
اين دويدن راست گو از بهر چيست |
|
|
او جواب ما نگفت و يك نظر |
هم به سوى ما نكرد اندر گذر |
|
|
او دوان و ما همه حيران كه چيست |
او گريزان اينچنين از بهر كيست |
|
|
زود همچون برق از ما درگذشت |
در تعجب ما همه زين سر گذشت |
|
|
در عقب ما جمله نظاره كنان |
تا چه خواهد بود حال اين جوان |
|
|
بود آنجا چشمه آبى روان |
چون رسيد آنجا بيفتاد آن جوان |
|
|
در زمان رفتيم تا پرسيم حال |
تا شود معلوم كارش را مآل |
|
|
چون رسيدم ديدم او بيهوش بود |
از شراب بيخودى مدهوش بود |
|
|
صبر كردم تا بهوش آيد مگر |
گويد از احوال خود ما را خبر |
|
|
لحظهاى شد يافت از خود آگهى |
چشم را بگشود آن سرو سهى |
|
|
وانشست و خاك از رو پاك كرد |
بركشيد از سوز دل او آه سرد |
|
|
جمله گفتيمش كه بىروى و ريا |
تو بيان كن شرح حال خود به ما |
|
|
زانكه ما حيران حالت گشتهايم |
خود از اين معنى به خون آغشتهايم |
|
|
از تو چون جستيم ما در ره خبر |
تو نكردى هيچ سوى ما نظر |
|
|
ما نمىدانيم احوال تو چيست |
باز گو اين حال بىحكمت چو نيست |
|
|
گفت يكدم پيش از اين آنجا بدم |
ساعتى اينجاى آسوده شدم |
|
|
پس روان گشتم به سوى خانه زود |
چون به خانه آمدم گفتم نبود |
|
|
يك زمان در فكر آن بودم كه تا |
در كجا من كفش خود كردم رها |
|