اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود - اسيري لاهيجي، شمسالدين محمد - الصفحة ١٦٤ - اختلاف نسخهها
ص ٧٦ ب ١٥: كآمد مىكشم- با همه جور و جفاى (ب)؛ جفا تو دل خوشم (گ).
ص ٧٦ ب ٢٠: برگزينى مردم بىدادگر (ب)؛ تو بارى دگر (گ).
ص ٧٦ ب ٢٢: در آن (ب- گ).
ص ٧٦ ب ٢٣: دل به سرّش ده (گ).
ص ٧٦ ب ٢٥: مكن دل را گرو (ب).
______________________________ (٧٧) ص ٧٧ ب ١: جز جفاى دوست (ب).
ص ٧٧ ب ٧: جان او را در جهان ماند نهان (گ).
ص ٧٧ ب ٩: چون محبت تافت (ب- گ)؛ پيش او يك پردهاى (گ).
ص ٧٧ ب ١٠: هركه از جام محبت (ب).
ص ٧٧ ب ٢٠: در ميان آن بيابان (ب)؛ آن بيابانى مهيب (گ).
ص ٧٧ ب ٢٢: چشمها وا كرده او اندر هوا (ب).
ص ٧٧ ب ٢٤: در عجب افتاد زين گفت و شنفت (ب).
(٧٨) ص ٧٨ ب ١: او نجنبد هيچ نوعى مردهوش (ب).
ص ٧٨ ب ٦: واقفى زين حال پنهانى سخن (ب)؛ واقفى زين سر (گ).
ص ٧٨ ب ٧: واقفم كردى بدين (ب).
ص ٧٨ ب ٨: اندرين بودم (ب).
ص ٧٨ ب ٩: در زمان ديدم بيامد سوى (ب).
ص ٧٨ ب ١٢: گفت اين مردى كه تو در كار او (ب).
ص ٧٨ ب ١٤: چون ز غير خود (ب).
ص ٧٨ ب ١٧: زان محبت اينچنين واله شده (ب).
ص ٧٨ ب ١٩: آنچنان استاده (د- گ).
ص ٧٨ ب ٢٤: صد جهان در يك زمان برهم زند (ب).
(٧٩) ص ٧٩ ب ١: گردد يك زمان (ب)؛ كز خودى ديگر نيابد او (گ).
ص ٧٩ ب ٢: نيست گردد در جهان (گ).
ص ٧٩ ب ٣: بيخبر آيد زهر ناز و نياز (ب)؛ محو گردد او ز هستى مجاز (گ).
ص ٧٩ ب ٤: آسوده گردد لايزال (ب).
ص ٧٩ ب ٧: از ديدار اوست (ب)؛ باقى به دوست (گ- د).
ص ٧٩ ب ٨: از غم دنيا و دين (ب).
ص ٧٩ ب ١٠: كو نمىداند فنا را از بقا (ب).
ص ٧٩ ب ١١: باز بيند (ب).
ص ٧٩ ب ١٣: چون دويى برخاست (ب- گ).
ص ٧٩ ب ١٥: هرچه دارد در (ب).
ص ٧٩ ب ١٦: به روى ما نگر (گ).
ص ٧٩ ب ١٨: هركه از نور الهى بهره يافت- مهر رويش (ب- گ).
ص ٧٩ ب ٢٠: او چو دريا هر دو (ب).
ص ٧٩ ب ٢١: ديده روشن بياور (ب).