اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود - اسيري لاهيجي، شمسالدين محمد - الصفحة ٨٨ - وصف الحال آنچه در روش اهل طريقت بر اين فقير روى نموده جهت تنبيه طالبان و عاشقان ذكر كرده مىشود
٨٨
|
زهر اگر آيد ز دست كاملان |
نوش دار و خوانش و ترياك دان |
|
|
عجز و مسكينى شعار خويش دان |
خويش را خواجه مگو درويش دان |
|
|
توتيا كن خاك پاى اهل دل |
نيستى بگزين و هستى را بهل |
|
|
بر هواى نفس راه حق مرو |
پند نيكو خواه را نيكو شنو |
|
|
هرچه نپسندى تو آن بر خويشتن |
بر كسى مپسند و بشنو اين سخن |
|
|
در طريق عشق او يكروى باش |
رو بدريا همچو آب جوى باش |
|
|
از همه لذات نفسانى گذر |
تا بيابى از وصال حق خبر |
|
|
از خدا غير از خدا چيزى مجوى |
بحر چون دارى چرا جويى تو جوى |
|
|
اين وصيت كردنش ذكر خفى |
با شرايط كرد تلقين آن صفى |
|
|
گفت اين ذكر خفى را ورد ساز |
در طريقت باش دايم با نياز |
|
|
شب چو برخيزى تهجد مىگزار |
بعد از آن ذكر خفى كن بيشمار |
|
|
گر تو دارى طالبا دل در طلب |
يك زمان مگذار ذكر چار ضرب |
|
|
دل چو صيقل يافت از ذكر خدا |
گشت چون آيينه روشن با صفا |
|
|
هر چه باشد اندرو بنمايدت |
دان كه رحمانش چو گويى شايدت |
|
|
سالها بودم ملازم بر درش |
گشته محكوم غلام كمترش |
|
|
مىكشيدم هيزم مطبخ به دوش |
گشته بودم بنده حلقه بگوش |
|
|
گاه خادم بودم اندر مطبخش |
گه به پيش اشتران باركش |
|
|
گه مكارى بودم و گه گلهبان |
گاه فراش در آن آستان |
|
|
روز تا شب پا برهنه گرسنه |
مىدويدم بهر خدمت يكتنه |
|
|
شب نه فرشم بود و نه بالين سر |
نه مراد نفس و نه خواب و نه خور |
|
|
اكثر شبها ز روى شوق يار |
گاه خندان گاه گريان زار زار |
|
|
در مقام عشق و در كوى طلب |
در رياضت بود جانم روز و شب |
|
|
در نماز و گريه و ذكر و نياز |
بردهام شبها بسى با سوز و ساز |
|
|
اربعينها بودهام خلوتنشين |
بر اميد قرب رب العالمين |
|
|
اندرين سير و رياضات و سلوك |
سالها بگذشت عمر ما به بوك |
|
|
گه به لطفش بودمى اميدوار |
گه ز خوف قهر لرزان چون چنار |
|
|
چون ز آلايش مزكى گشت نفس |
كوكب سعد آمد و بگذشت نحس |
|