اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود - اسيري لاهيجي، شمسالدين محمد - الصفحة ٧٩ - حكايت درويشى كه از عشق عابدى را مدهوش ديد
٧٩
|
مست جام عشق گردد آنچنان |
كز خودى هرگز نيابد او نشان |
|
|
محو گردد در جمال با كمال |
فارغ آيد از فراق و از وصال |
|
|
نيست گردد او ز هستى مجاز |
بىخبر آيد ز ناز و وز نياز |
|
|
از غم دنياى دون و ملك و مال |
خاطرش آسوده باشد لايزال |
|
|
پرده او باز برخيزد ز راه |
يابد او بىما و من قرب اله |
|
|
از محبت گردد او محبوب حق |
گرچه طالب بود شد مطلوب حق |
|
|
قوت و قوت يابد از ديدار دوست |
فانى از خود گشته و باقى به اوست |
|
|
رفت از فكر و خيال و خواب و خور |
از غم دنياى دون شد بيخبر |
|
|
پيش او يكسان نمايد مدح و ذم |
گشت فارغ از وجود و از عدم |
|
|
آنچنان محو است در نور بقا |
كو نمىداند بقا را از فنا |
|
|
يار بيند پيش او اغيار نيست |
غير جانان در جهان ديار نيست |
|
|
جز نظر بر حسن جان افزاى يار |
نيست او را در دو عالم هيچ كار |
|
|
چون دويى برخاست جمله وحدتست |
تا نپندارى مقام كثرتست |
|
|
هر كه او را ديده بينا بود |
هر چه بيند حق در او پيدا بود |
|
|
هر كه دارد در جهان نقش وجود |
جمله مرآت جمال دوست بود |
|
|
گر تو هستى در جهان صاحبنظر |
در جهان منگر به روى او نگر |
|
|
ديده بر ديدار او داريم ما |
غير حسنش در نظر ناريم ما |
|
|
هر كه ز انوار الهى بهره يافت |
مهر نورش ديد كز هر ذره تافت |
|
|
اوست معنى جمله عالم صورتست |
او كتاب و هرچه بينى آيتست |
|
|
او چو دريا و دو عالم موجدان |
او مى و جمله جهان را جام خوان |
|
|
ديده روشن بيار و نوربين |
دل مصفى كن بهشت و حور بين |
|
|
حق چو جان و جمله عالم چون تن است |
همچو خور در كاينات اين روشن است |
|
|
صورت كثرت حجاب وحدتست |
گرچه وحدت را ظهور از كثرتست |
|
|
نيست غير از يار در عالم عيان |
در حقيقت اوست پيدا و نهان |
|