اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود - اسيري لاهيجي، شمسالدين محمد - الصفحة ٦٣ - حكايت حسن بصرى
٦٣
حكايت حسن بصرى
|
مقتداى دين حسن خير الانام |
آنكه شهر بصره شد او را مقام |
|
|
داشت در همسايه يك آتشپرست |
نام او شمعون و چون پروانه مست |
|
|
گشت او بيمار و در نزع اوفتاد |
شد از آن آگاه شيخ اوستاد |
|
|
شيخ عالم قطب آفاق جهان |
رفت تا شمعون ببيند در زمان |
|
|
چون به بالينش شد و پرسيد حال |
ديد زار و ناتوان همچون هلال |
|
|
دود آتش كرده رويش را سياه |
عمر او رفته، شده كارش تباه |
|
|
رحم آمد شيخ را بر حال او |
در چنين دم زانچنان احوال او |
|
|
چونكه مهر شيخ جنبيدن گرفت |
بحر افضالش خروشيدن گرفت |
|
|
شيخ گفتا عاقبت از حق بترس |
خويش را زين فعل خود فرياد رس |
|
|
در ميان دود آتش سالها |
كردهاى ضايع تو عمر پر بها |
|
|
وقت آن آمد كه گردى حق پرست |
ز آتش سوزنده وادارى تو دست |
|
|
شو مسلمان و به حق ايمان بيار |
تا ببخشد بر تو فضل كردگار |
|
|
گفت شمعونش كه اى شيخ عزيز |
بازميدارد ز اسلامم سه چيز |
|
|
گر نبودى اين سه مؤمن مىشدم |
در ره حق چون تو موقن مىشدم |
|
|
اول آنكه ذم دنيا مىكنند |
روز و شب اندر پى او مىدوند |
|
|
وان دگر گويند حق دان مرگ را |
خود نمىسازند ساز و برگ را |
|
|
پس سيوم گويند ديدار خدا |
مؤمنان را حق بود روز جزا |
|
|
هيچ كارى كه رضاى حق در اوست |
مىنسازند از براى ديد دوست |
|
|
كبر مقتا را فرامش كردهاند |
تا چه باطل در خيال آوردهاند ١٨٨ |
|
|
رهزن راهست قول بيعمل |
گفت بيكردار را نبود محل |
|
|
آنچه مىگويند گر باشد چنان |
فعل هم بايد بود در خورد آن |
|
|
گر نباشد از چه باشد گفتنش |
مشكلم اينست بشنو از منش |
|
|
شيخ گفتا كاين نشان آشناست |
اين همه بيگانگى آخر چراست |
|
|
مؤمنان را هست اقرارى به حق |
نيست باطل بيعمل گفتار حق |
|
|
بودهاى هفتاد سال آتشپرست |
خود ندارى غير باد اين دم به دست |
|