ترجمه روضة کافي شيخ کليني - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٧٨ - داستان مرد نصرانى شام با امام باقر ع
نصرانى گفت: من بپرسم يا تو ميپرسى؟
فرمود: بپرس.
نصرانى رو بنصارى كرده گفت: اى گروه نصارى اين مرد شايسته پرسش است، بگو: بهشتيان چگونهاند كه غذا ميخورند ولى مدفوع ندارند نظيرش را در دنيا براى من بيان كن.
امام باقر عليه السّلام فرمود: نظيرش جنين است كه در شكم مادر زندگى ميكند، از همان غذائى كه مادرش ميخورد او هم ميخورد ولى مدفوعى ندارد.
نصرانى گفت: مگر نگفتى من از دانشمندان ايشان نيستم؟
امام باقر عليه السّلام فرمود: من بتو گفتم: من از نادانانشان نيستم (و نگفتم از دانايانشان نيستم) نصرانى گفت: تو ميپرسى يا من بپرسم؟
امام عليه السّلام فرمود: تو بپرس.
نصرانى (رو بنصارى كرده) گفت: اى گروه نصارى بخدا يك مسأله از او بپرسم كه در آن بماند چنانچه ... در گل ميماند.
امام عليه السّلام فرمود: بپرس.
نصرانى گفت: بمن خبر ده از مردى كه با زنش هم بستر شد و آن زن در همان حال دوقلو آبستن شد و هر دو را در يك ساعت زائيد، و هر دوى آن بچهها هم در يك ساعت مردند، و در يك گور هم دفن شدند ولى يكى از آنها صد و پنجاه سال عمر كرد و ديگرى پنجاه سال آن دو چه كسانى بودند؟
امام باقر عليه السّلام فرمود: آنها عزير و عزره بودند كه همان طور كه گفتى مادرشان بدانها آبستن شد و