جنگ عليه والدين - هيولت، سيلويا آن؛ وست، كورنل؛ مترجم معصومه محمدي - الصفحة ٢٠٠
فرزندان را از دست بدهند.»[١] افزون بر اين، آنها نمىتوانند هيچ كارى هم در اين زمينه انجام دهند، زيرا تقريباً در همه موارد همسر پيشين حضانت فرزندان را به دست مىآورد و در نتيجه كنترل مؤثرى را بر فرزندان اعمال مىكند.
با در نظر گرفتن رنج و اندوه آميخته با جدايى از فرزندان، به تلخى درك مىكنيم كه چرا اين همه مردانى كه از همسر خود جدا شدهاند، سرانجام تصميم مىگيرند همه روابط خود را با كودكانشان قطع كنند. به گفته جان ماندر راس (روانشناس) بسيارى از پدران جدا شده «در دريايى از احساس شكست و نفرت از خود غرق مىشوند.» ديدار با فرزندان فقط سبب مىشود كه اين مردان به ياد نبودن دردآور خود در كنار آنان بيفتند. بنابراين آنها مىكوشند با عقبنشينى كامل به اين احساس پاسخ دهند. در چنين وضعيتى مردان جدا شده تمايل پيدا مىكنند «انرژىهاى خود را در جاى ديگرى سرمايهگذارى كنند و خود را از خانوادهاى كه ديگر متعلق به آنها نيست، فارغ نمايند.»[٢]
مردان فاقد دلبستگى، چه جدا شده و چه ازدواج نكرده، مىتوانند هم براى خود و هم براى جامعه مخرب باشند. دهها سال است كه دريافتهايم همسر و فرزندان نيروى تمدنساز پرقدرتى در زندگى مردان هستند. يك سده پيش، اميل دوركيم[٣] به اين نكته اشاره كرد كه مردان ازدواج كرده «انضباطى سلامت بخش» را تجربه مىكنند، زيرا ازدواج آنها را وادار
[١] -
- Blankenhorn, Fatherless America, PP. ١٦١- ٢٦١.
[٢]
- John Munder Ross, The Male Paradox) New York: Simon and Schuster, ٢٩٩١(, pp. ٤٥١- ٧٥١.
[٣] -Emile Durkheim جامعه شناس فرانسوى( ١٩١٧- ١٨٥٨)