جنگ عليه والدين - هيولت، سيلويا آن؛ وست، كورنل؛ مترجم معصومه محمدي - الصفحة ١٥٩
فزايندهاى از روانشناسى- يا به عبارت درستتر، از يك نسخ به شدت آمريكايى روانشناسى- استفاده مىكنيم تا دور شدن خود از نظام خانوادگى را مشروعيت بخشيم. اين گونه به نظر مىرسد كه از نسخههاى دخل و تصرف شده نظريه فرويد استفاده شدهاست تا به ما اين اجازه داده شود كه بيش از پيش نسبت به پيوندهاى خانوادگى منتقد باشيم و ارزش والدگرى را مورد ترديد قرار دهيم.
روانشناسى متداول و ريشههاى والدستيزى
مسلماً وظيفه ما نيست كه ميراث زيگموند فرويد را به چالش بكشيم. اين چالش عظيم كاملًا خارج از گستره اين كتاب و تخصص نويسندگان آن قرار دارد. اما روانشناسى، در اشكال سطحى و عامهپسند آن مىتواند، به ويژه براى نقش و عملكرد والدگرى، به شدت مخرب باشد.
در بطن موضوع اين واقعيت وجود دارد كه در فرهنگ ما كه روز به روز بيشتر به سمت درمانگرى پيش مىرود، تعهدات بيرونى، خواه نسبت به والدين باشد يا نسبت به فرزندان يا جامعه، به حداقل خود كاهش مىيابد، زيرا اين گونه تعهدات با ظرفيت فرد براى خودپرستى در تعارض است. همچنان كه انديشمندانى در حد فيليپ ريف[١]، رابرت بلاه[٢] و كريستوفر لاش[٣] اشاره مىكنند، روانشناسى متداول گرايش به اين دارد كه «اخلاق فردگرايان مبتنى بر روانشناسى را ترويج كند و مشتريان فراوان خود را ترغيب
[١] -Phillip Rieff
[٢] -Robert Bellah
[٣] -Christopher Lasch