جهاد اسلامى در عصر حاضر - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٢٠٢ - قصه خبيب
جنگ رجيع
گفتهاند جمعى از مشركين خدمت پيامبر (ص) رسيدند و عرض كردند در ميان ما اسلام وجود دارد عدهاى اصحاب خود را با ما بفرست كه بما معارف و شرايع اسلام را تعليم دهند و قرآن را بما بياموزند آنحضرت ده تن از اصحاب خود را با آنان فرستاد در نزديك آب هذيل كه رجيع نام داشت كفار با شمشيرهاى خود در مقابل آنان ايستادند و چند نفر از اصحاب جنگيدند تا شهيد شدند، حتى عاصم بن ثابت بهفت تير خود هفت مشرك را كشت و بعد كشته شد و دو تن ديگر- خبيب و زيد- را بمكه اسير بردند، يكى يزيد در موقع كشتن او گفت دوست دارى تو الان در ميان خانوادهات ميبودى و محمد بجاى تو قرار ميداشت؟ جواب داد بخدا دوست ندارم خارى ببدن محمد بخلد و من بخانهام نشسته باشم. ابو سفيان گفت پيروان محمد او را از همه كس بيشتر دوست دارند و هيچ دستهاى رئيس خود را بمانند دوستى اصحاب محمد دوست ندارند.
قصه خبيب:
ابو غريره ميگويد: خبيب را بعد از اسارت بمكه فروختند، اهل مكه تصميم گرفتند او را بكشند، يك موقع هم در محبس خود آهن تيزى بدست آورد زن صاحب منزل ديد كه پسر كوچكش بر ران خبيب نشسته و ممكن است كه او پسر وى را با همان آهن تيز قبل از كشته شدن خود بكشد زن بىتابى كرد خبيب گفت من اينكار را نميكنم، غدر از شان ما نيست