جهاد اسلامى در عصر حاضر - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٢٠٣ - قصه خبيب
زن مذكور ميگفت من از خبيب نيكوتر اسيرى نديدم روزى با دستهاى بسته انگور ميخوردا و در مكه ميوه يابيده نمىشد او ميگفت اين رزقى است كه خدا به خبيب داده است وقتى او را از حرم براى كشتن بيرون بردند او گفت بگذاريد كه دو ركعت نماز بخوانم ولش كردند او دو ركعت نماز خواند بعد گفت اگر شما ازين كار بىتابى مرا خيال نمىكرديد من بيشتر مىخواندم و در آخر براى مشركين نفرين نمود و افزود:
|
فلست ابالى حين اقتل مسلما |
على أى جنب كان فى الله مصرعى |
|
مشركين مكه او را زنده بدار آويختند خبيب گفت خداوندا تو ميدانى كه هيچ كس در اطرافم نيست كه سلام مرا برسولت برساند پس سلام مرا باو برسان.
بعضى گفتهاند كه مشركين مكه اولاد كشتهشدگان بدر را كه چهل تن بودند آوردند و بدست هركدام آنان نيزهاى دادند كه ببدن خبيب زدند، بدن او بر سر چوب دار باضطراب آمد و رويش طرف كعبه قرار گرفت خبيب گفت الحمد الله! بعد عقبه (با ابو عقبه) نيزهاى باو زد كه از پشتش بيرون شد، ساعتى درنگ كرد خدا را به يگانگى و پيامبر را برسالت ياد ميكرد تا روحش به شاخسار جنان پرواز كرد.
وقتى خبر خبيب برسولخدا (ص) رسيد رو باصحاب كرد كه كى خبيب را از چوبه دار پائين مىآورد؟ زبير و مقداد بمنظور اين كار از مدينه بيرون رفتند، شبها سفر ميكردند و روز پنهان مىشدند تا به تنعيم رسيدند ديدند كه چهل تن مست كه به نگهبانى چوب دار مشغول بودهاند خواب رفتهاند.
باهستهگى خبيب را پائين آوردند ديدند كه او تازه