فقه اهل بیت علیهم السلام - فارسی - موسسه دائرة المعارف فقه اسلامی - الصفحة ٨٤ - مسح بر كفش جعفر سبحانى
خطيبان در كوفه نزد مغيرة بن شعبه آمدند. صعصعة بن صوحان برخاست و سخن گفت، مغيره گفت: او را ببريد و روى نيمكتى نگه داريد تا على (ع) را لعنت كند. صعصعه فرياد زد: خدا لعنت كند كسى را كه خدا و على بن ابى طالب را لعنت كند. (٢٩)
سوابق مغيره نشان مىدهد كه وى فردى باهوش بوده است و از هوش خود استفاده مىكرده تا به هر قيمتى حتى اگر به ضرر اسلام تمام شود، به اهدافش برسد.
٦ - ذهبى روايت كرده است:
وقتى معاويه در كوفه بود، عمروبن عاص را خواست و به او گفت كه با پذيرفتن امارت كوفه، او را كمك كند. عمرو گفت: چرا امير مصر نباشم؟ معاويه گفت: پسرت عبداللّه را به امارت مصر مىگمارم. در اين بين مغيرة بن شعبه وارد شد (وى كناره گرفته و در طائف بود)، معاويه در گوشى با او صحبت كرد، مغيره گفت: عمرو را به امارت كوفه و پسرش را به امارت مصر مىگمارى در نتيجه چنان مىشود كه گويى ميان دو فك شير قرار گرفتهاى. معاويه گفت: نظرت چيست؟ مغيره گفت: من تورا نسبت به كوفه كفايت مىكنم. معاويه گفت: پس انجام بده. وقتى صبح شد، معاويه به عمرو گفت: من فكر كردهام كه...، عمرو فهميد كه چه شده است، لذا به معاويه گفت: مىخواهى امير كوفه را به تو معرفى كنم؟ معاويه گفت: آرى. عمرو گفت: مغيره است از رأى و نيروى او براى غلبه بر نيرنگ، استفاده كن و او را از مسايل مالى دور نگاه دار كه قبل از تو عمر و عثمان هم با او چنين كردند. معاويه گفت: فكر خوبى است. در اين هنگام مغيره وارد شد و معاويه گفت: من تو را امير كوفه و لشكر آن قرار دادم. (٣٠)
(٢٩) كتاب الاذكياء، ابن الجوزى، ص١٤٢، چاپ دارالفكر.
(٣٠) سير اعلام النبلاء، ج٣، ص٣٠، شماره ٧.