فقه اهل بیت علیهم السلام - فارسی - موسسه دائرة المعارف فقه اسلامی - الصفحة ٨٢ - مسح بر كفش جعفر سبحانى
با خود مقدارى شراب هم داشتند.
مغيره مىگويد: مشغول نوشيدن شراب بوديم كه من تصميم گرفتم آنها را بكشم؛ از اين رو خود را به مريضى زدم و سرم را با دستمال بستم. آنها تا اين حركت را از من ديدند، از نوشيدن شراب دست كشيدند، من به آنها گفتم: سرم درد مىكند و نمىتوانم شراب بنوشم اما به شما شراب مىدهم و آنها هم قبول كردند. سپس شروع به شراب دادن به آنها كردم و تا مىخوردند به آنها شراب مىدادم و جامهاى آنها را لبريز از شراب مىكردم، و آنها هم بدون اينكه بدانند چه مىكنند تا جا داشتند خوردند و سپس در حال مستى به خواب رفتند. آنگاه من از جاى خود بلند شدم و همه آنها را به قتل رساندم و هر چه را با خود داشتند، برداشتم و با همان لباس سفر نزد پيامبر آمدم، ديدم پيامبر(ص)، با اصحابش در مسجد نشسته است. نزديك رفتم و سلام كردم. ابوبكر گفت: آيا از مصر مىآيى؟ گفتم: آرى، گفت: بنى مالك چه شدند؟ گفتم: آنها را كشتم و اموال آنها را مصادره كردم و نزد پيامبر(ص) آوردهام تا خمس آنها را بردارد. پيامبر(ص) فرمود: «اسلام تو را قبول مىكنيم، اما چيزى از اموال آنها را بر نمىدارم؛ زيرا اين كار تو خيانت بود و در خيانت خيرى نيست.» پيامبر، با اين سخن همه راهها را به سوى من بست. گفتم: من وقتى آنها را كشتم كه بر دين قبيله خود بودم و اينك اسلام آوردهام. پيامبر (ص) فرمود: «اسلام، ما قبل خود را محو و نابود مىسازد». اين در حالى بود كه مغيره سيزده نفر از بنى مالك را به قتل رسانده بود. (٢٤)
اين جنايت مغيره در دوران جاهليت از خباثت درون و سرشت او حكايت مىكند؛ زيرا او سيزده نفر از خويشان خود را به طمع اموال آنها به قتل مىرساند. و
(٢٤) سير اعلام النبلاء، ج٣، ص٢٥، شماره ٧.