اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود - اسيري لاهيجي، شمسالدين محمد - الصفحة ٨٢ - در بيان مراتب صحو و محو و فرق و جمع و صحو بعد المحو و فرق بعد الجمع و اشارت به مشاهده كاملان و توحيد حقيقى و تنبيه بر آنكه يك حقيقت كه به صورت كثرت تجلى نموده و عين همه گشته
٨٢
|
سر عشق از فهم و عقلت برترست |
ذوق عاشق از مقام ديگرست |
|
|
مهر رويش بر همه ذرات تافت |
هر يكى در خورد خود زو بهره يافت |
|
|
ديده از قهرش جماد افتادگى |
كرده از مهرش نبات استادگى |
|
|
يافت حيوان بهره زو حسن و ثبات |
گشت ز ايشان ظاهر انواع صفات |
|
|
مظهر گلشن بجز انسان نبود |
هر چه بود از وى از او پيدا نبود |
|
|
باز هر صنفى از او نوعى دگر |
يافته فيضى به حكم دادگر |
|
|
گرچه اين خور بر همه يكسان بتافت |
ليك هريك در خور خود نور يافت |
|
|
در درون خانه نور آفتاب |
هم به قدر روزنه افكند تاب |
|
|
روزن از هر سو گشا اين خانه را |
تا شود اين خانه پر نور و ضيا |
|
|
سقف و ديوارش اگر سازى خراب |
پر شود خانه ز نور آفتاب |
|
|
چون حجاب نور حق ديوار ماست |
نيست كن خود را كه اين هستى خطاست |
|
|
گر تو ذوق نيستى دريافتى |
درفتاده اسب خود بشتافتى |
|
|
من نمىدانم كه تو در چيستى |
چون ننوشيدى تو جام نيستى |
|
|
گر تو برخيزى ز ما و من دمى |
هر دو عالم پر ز خودبينى همى |
|
|
از چه در ما و منى چسبيدهاى |
رمز موتوا گوييا نشنيدهاى |
|
|
چون تو از هستى ز خود برخاستى |
در صفايى صرف بزم آراستى |
|
|
تا نگردد كشف اين حالت به تو |
كى شوى واقف ز كنه خود بگو |
|
|
كشف در معنى بود رفع حجاب |
بود تو آمد به روى تو نقاب |
|
|
پرده خود از ميان بردار زود |
تا عيان بينى به روى يار زود |
|
|
شد حجاب ذات اسما و صفات |
پرده اسم و صفت شد كاينات |
|
|
تا تعين برنخيزد از ميان |
حق نهانست و نخواهد شد عيان |
|
|
چهره معنى نهان در صورتست |
صورت و معنى نقاب وحدتست |
|
|
كيست اهل كشف و وجدان در جهان |
آنكه بيند روى جانان او عيان |
|
|
اين تعين شد حجاب روى دوست |
چونكه برخيزد تعين جمله اوست |
|
|
آنچه تو جوياى آنى روز و شب |
وز تويى شد او نهان اى بو العجب |
|
|
چون دلت صافى شود از جمله زين |
پرده ما و تو برخيزد ز بين |
|
|
نيست گردد صورت بالا و پست |
حق عيان بيند به نقش هرچه هست |
|