پیرامون انقلاب اسلامی - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٣
میخوانیم وقتی مجاهدان صدر اسلام در قادسیه با لشکر رستم فرخزاد فرمانده
سپاه ایران روبرو میشوند رستم در شب اول زهرش بن عبدالله سر کرده سپاه
اسلام را بنزد خود میطلبد و به او پیشنهاد صلح میکند ، باین صورت که پولی
بگیرند و برگردند سرجای خود این داستان را ما در کتاب داستان راستان نقل
کرده ایم [١] و در اینجا قسمتی از آنرا که به بحث مربوط میشود ذکر
میکنیم .
رستم با غرور و بلند پروازی - که مخصوص خود او بود - گفت : شما
همسایه ما بودید ، ما بشما نیکی میکردیم شما از انعام ما بهرهمند میشدید
و گاهی که خطری شما را تهدید میکرد ما از شما حمایت و شما را حفظ
میکردیم تاریخ گواه این مطلب است سخن رستم که به اینجا رسید زهره گفت
: همه اینها که گفتی صحیح است ، اما تو باید این واقعیت را درک کنی که
امروز غیر از دیروز است ما دیگر آن مردمی نیستیم که طالب دنیا و
مادیات باشیم ، ما از هدفهای دنیائی گذشته ایم ، هدفهای آخرتی داریم ...
بعد رستم از زهره میخواهد که در اطراف هدفها و دین خودشان توضیحاتی
باو بدهد و زهره در جواب میگوید :
اساس و پایه و رکن آن ( دین ) دو چیز است ، شهادت به یگانگی خدا و
شهادت به رسالت محمد و اینکه آنچه او گفته است از جانب خداست رستم
میگوید اینکه عیب ندارد دیگر چه ؟ دیگر آزاد ساختن بندگان خدا ، از
بندگی انسانهائی مانند خود [٢] و دیگر اینکه مردم همه از یک پدر و
مادر زاده شدهاند ، همه فرزندان آدم و حوا هستند ، بنابراین همه برادر و
خواهر یک دیگرند . . . [٣]
سپس زهره سایر اهداف را تشریح میکند غرضم از ذکر
[١] داستان راستان ، جلد دوم ، داستان ١٠٨ ، صفحه ١٣٢ [٢] و اخراج العباد من عبادش العباد الی عبادش الله » [٣] الناس بنوا آدم و حوا اخوش لاب و ام »