عدل الهی - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٠
تسلیم باشند ولو آنکه اسما مسلمان نباشند ، دکارت ، فیلسوف فرانسوی - مطابق اظهارات خودش - نمونه خوبی است . در شرح حال وی نوشتهاند که وی فلسفه خود را از شک شروع کرد ، در همه معلومات خویش شک کرد و از صفر شروع نمود ، فکر و اندیشه خودش را نقطه شروع قرار داده گفت : " من میاندیشم پس وجود دارم " . پس از اثبات وجود خویش ، روح را اثبات کرد و همچنین وجود جسم و وجود خدا برایش قطعی شد . کم کم به موضوع انتخاب دین رسید ، مسیحیت را که در کشورش دین رسمی بود انتخاب کرد . ولی یک سخن جالب دارد و آن این است که میگوید من نمیگویم مسیحیت حتما بهترین دینی است که در همه دنیا وجود دارد ، من میگویم در میان ادیانی که الان من میشناسم و به آنها دسترسی دارم مسیحیت بهترین دین است . من با حقیقت ، جنگندارم ، شاید در جاهای دیگر دنیا ، دینی باشد که بر مسیحیت ترجیح داشته باشد ، و از قضا ایران را به عنوان یک کشوری که از آنجا بی خبر است و نمیداند م ردم آنجا چه دین و مذهبی دارند مثال میآورد ، میگوید من چه میدانم ؟ شاید مثلا در ایران دین و مذهبی وجود داشته باشد که بر مسیحیت ترجیح دارد . اینگونه اشخاص را نمیتوان کافر خواند ، زیرا اینها عناد نمیورزند ، کافر ماجرایی نمینمایند ، اینها در مقام پوشیدن حقیقت نیستند . ماهیت کفر ، چیزی جز عناد و میل به پوشانیدن حقیقت نیست . اینها " مسلم فطری " میباشند . اینها را اگر چه مسلمان نمیتوان نامید ولی کافر هم نمیتوان خواند ، زیرا تقابل مسلمان و کافر از قبیل تقابل ایجاب و سلب و یا عدم و ملکه - به اصطلاح منطقیین و فلاسفه - نیست ، بلکه از نوع تقابل ضدین است ، یعنی از نوع تقابل دو امر وجودی است نه از نوع تقابل یک امر وجودی و یک امر عدمی . البته اینکه دکارت را به عنوان مثال ذکر کردیم برای این نبود که از اصل اولی که بیان کردیم خارج شویم . از اول شرط کردیم که درباره اشخاص اظهار نظر نکنیم . مقصود ما از تمثیل به دکارت این است که اگر فرض کنیم آنچه او گفته راست باشد و او در مقابل حقیقت همان اندازه تسلیم بوده که اظهار داشته است ، و از طرف دیگر واقعا هم دسترسی بیشتر برای تحقیق نداشته است ، او یک مسلمان فطری بوده است .