حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٧٩
«و انسان [ همان گونه كه ] خير را فرا مى خواند، [ پيشامد ] بد را مى خواند و انسان همواره شتاب زده است» .
«تا بنده اى از بندگان ما را يافتند كه از جانب خود به او رحمتى عطا كرده بوديم و از نزد خود بدو دانشى آموخته بوديم. موسى به او گفت: آيا تو را ـ به شرط اين كه از بينشى كه آموخته شده اى ، به من ياد دهى ـ پيروى كنم؟ گفت: تو هرگز نمى توانى همپاى من صبر كنى. و چگونه مى توانى بر چيزى صبر كنى كه به شناخت آن احاطه ندارى؟ گفت: ان شاء اللّه ، مرا شكيبا خواهى يافت و در هيچ كارى تو را نافرمانى نخواهم كرد. گفت: اگر مرا پيروى مى كنى، پس ، از چيزى سؤال مكن، تا [ خود ] درباره آن با تو سخن آغاز كنم. پس ره سپار گرديدند، تا وقتى كه سوار كشتى شدند، [ وى ] آن را سوراخ كرد. [ موسى ] گفت: آيا كشتى را سوراخ كردى تا سرنشينانش را غرق كنى؟ واقعاً به كار ناروايى مبادرت ورزيدى. گفت: آيا نگفتم كه تو هرگز نمى توانى همپاى من صبر كنى؟ [ موسى ] گفت: به سبب آنچه فراموش كردم، مرا مؤاخذه مكن و در كارم ، بر من سخت مگير. پس رفتند تا به نوجوانى برخوردند. [ بنده ما ] او را كشت. [ موسى به او ، ] گفت: آيا شخص بى گناهى را بدون اين كه كسى را به قتل رسانده باشد ، كشتى؟ واقعاً كار ناپسندى مرتكب شدى. گفت: آيا به تو نگفتم كه هرگز نمى توانى همپاى من صبر كنى؟ [ موسى ] گفت: اگر از اين پس ، چيزى از تو پرسيدم، ديگر با من همراهى مكن [ و ] از جانب من قطعاً معذور خواهى بود. پس رفتند تا به اهل قريه اى رسيدند. از مردم آن جا خوراكى خواستند، و [ لى آنها ] از مهمان نمودن آن دو خوددارى كردند. پس در آن جا ديوارى يافتند كه مى خواست فرو ريزد، و [ بنده ما ] آن را استوار كرد. [ موسى ] گفت: اگر مى خواستى ، [ مى توانستى ] براى آن مزدى بگيرى. گفت: اين [ بار، ديگر وقت ] جدايى ميان من و توست. هم اينك ، تو را از تأويل آنچه كه نتوانستى بر آن صبر كنى ، آگاه خواهم ساخت: اما كشتى، از آنِ بينوايانى بود كه در دريا كار مى كردند، خواستم آن را معيوب كنم، [ چرا كه ] پيشاپيش آنان پادشاهى بود كه هر كشتى [ ـِ درستى ]را به زور مى گرفت. و اما نوجوان، پدر و مادرش [ هر دو ] مؤمن بودند، پس ترسيديم [ مبادا ]آن دو را به طغيان و كفر بكَشد. پس خواستيم كه پروردگارشان آن دو را به [فرزندى] پاك تر و مهربان تر از او عوض دهد. و اما ديوار، از آنِ دو پسر [ بچه ] يتيم در آن شهر بود، و زيرِ آن، گنجى متعلّق به آن دو بود، و پدرشان [ مردى ] نيكوكار بود، پس پروردگار تو خواست آن دو [ يتيم ] به حدّ رشد برسند و گنجينه خود را ـ كه رحمتى از جانب پروردگارت بود ـ بيرون آورند. و اين [ كارها ] را من خودسرانه انجام ندادم. اين بود تأويل آنچه نتوانستى بر آن شكيبايى ورزى» .
حديث
٤٥٢٢.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : همانا نيكى ، آن است كه به خاطر خدا انجام شود و طبق آنچه خداى متعال فرمان داده است ، عمل گردد .