حكمت نامه پيامبر اعظم صلَّي الله عليه و آله - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٧٥
٤٥٢٠.المعجم الكبير ـ به نقل از واثلة بن اسقع ـ: در مسجد خَيْف، جلو چشم پيامبر صلى الله عليه و آله حاضر شدم. يارانش به من گفتند: اى واثله! از جلوى چشم پيامبر دور شو! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «وا گذاريدش؛ آمده است تا بپرسد» . نزديك ايشان شدم و گفتم: پدر و مادرم فدايت، اى پيامبر خدا! به ما دستورى بده كه پس از تو، به آن عمل كنيم . فرمود: «دلت بايد يارى ات كند» . گفتم: چگونه ممكن است؟ فرمود: «آنچه تو را به ترديد مى افكند، وا گذار و آنچه تو را به شك نمى افكند، انجام بده؛ هر چند فتوا دهندگان، [ بر خلاف آنچه مى فهمى ،] رأى دهند». گفتم: اين را از كجا بدانم؟ فرمود: «[ براى اين كار ،] دستت را روى دلت مى گذارى؛ چرا كه قلب، در برابر حلال آرامش مى يابد، ولى براى حرام آرام نمى شود. همانا مسلمانِ پرهيزگار، گناه كوچك را رها مى كند تا مبادا به گناه بزرگ دچار شود» .
٤٥٢١.مسند ابن حنبل ـ به نقل از وابصة بن مِعْبد ـ: خدمت پيامبر خدا رفتم و مى خواستم هيچ نيك و بدى را وا نگذارم، مگر آن كه از ايشان پرسيده باشم. گروهى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بودند . در حالى كه از ميان مردم رد مى شدم، به سوى ايشان رفتم . مردم گفتند: اى وابصه! دور شو و جلوى پيامبر خدا ميا . گفتم: من وابصه ام. بگذاريد به ايشان نزديك شوم . او از همه مردم برايم محبوب تر است كه نزديكش شوم . پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمود: «نزديك بيا، وابصه! نزديك بيا، وابصه!» . به ايشان نزديك گشتم، تا حدّى كه با او زانو به زانو شدم . فرمود: «آيا خبر بدهم كه آمده اى چه بپرسى، يا خودت مى پرسى؟» . گفتم: اى پيامبر خدا! بفرماييد . ايشان سه انگشت خود را گِرد آورد، پس شروع كرد تلنگر زدن به سينه من و در آن حال، مى فرمود: «اى وابصه! از دلت بپرس . نيكى، آن است كه دل و جانت با آن آرام مى گيرد و گناه، آن است كه در دلت اضطراب ايجاد مى كند و در سينه ات ترديد پديد مى آورد [ ، آن را وا گذار]؛ هر چند مردم [ بر خلاف آنچه دلت مى فهمد ، ]اظهار نظر كنند» .