انديشه سياسى مسلمانان - شیرودی، مرتضی - الصفحة ٩٠
رى سقوط كرد. «١» امراى آلبويه به دو دليل نسبت به خلافت بنىعباس بدبين بودند:
اول. عده زيادى از پادشاهان آلبويه براساس باورهاى شيعى، هيچ اعتقادى به مشروعيت خلافت نداشتند. در نتيجه، درصدد برآمدند تا با كاستن از امتيازات و اختيارات خليفه، به تدريج زمينه الغاى خلافت را فراهم آورند.
دوم. عده ديگرى از پادشاهان آلبويه اصل نهاد خلافت را پذيرفتند، ولى معتقد بودند كه خلافت نه حق بنىعباس، بلكه حق علويان است. آنها نيز درصدد تضعيف نهاد خلافت برآمدند تا راه براى انتقال آن از بنىعباس به علويان فراهم آيد.
اقدامات اين دو دسته موجب آن شد كه از خليفه نامى بيش باقى نماند و اعتبارش به پايينترين سطح برسد، به گونهاى كه خليفه نمىتوانست حتى بغداد، مركز خلافت، را اداره نمايد. «٢» بنابراين، با آغاز ضعف و زوال آلبويه، خليفه القادر بالله و پسرش القائم بالله به فكر بازيافتن قدرت سياسى و مذهبى گذشته و تجديد عظمت و مشروعيت خلافت و يكى كردن نهاد سلطنت و خلافت برآمدند. براى اين منظور، نخست ارائه تعريف جامعى از خلافت و يا ارائه نظريهاى كه به بازسازى فكرى و سياسى خلافت و تطبيق آن با مقتضيات زمان و روشن كردن وظيفه حاكم و محكوم بپردازد، لازم بود؛ وظيفهاى كه ماوردى با توجه به تجربههاى كار اجرايى (قاضىالقضات) و علمى (فقه شافعى) بر عهده گرفت. ماوردى به دنبال آن بود كه خلافت سنّى و يا در واقع، قدرت را از نظر اعمال نظر و سلطه سلاطين شيعيان آلبويه برهاند. «٣»