اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود - اسيري لاهيجي، شمسالدين محمد - الصفحة ٨٥ - وصف الحال آنچه در روش اهل طريقت بر اين فقير روى نموده جهت تنبيه طالبان و عاشقان ذكر كرده مىشود
٨٥
|
ناگهان مردى ز ابدال خدا |
پيشم آمد از ره صدق و صفا |
|
|
رنگ رويم زرد ديد و تن نزار |
آمده جانم به لب از درد يار |
|
|
گفت اى از درد عشقش چاره جو |
چيست احوال تو شرحش بازگو |
|
|
گفتم از سوداى او ديوانهام |
وز غم دنياى دون بيگانهام |
|
|
طالب يارم نه جوياى دليل |
نيستم پرواى علم قال و قيل |
|
|
گرچه كوشيدم بسى در باب علم |
هيچ معلومم نشد ابواب علم |
|
|
من ندانم چاره اين كار چيست |
بىوصال او چو نتوانيم زيست |
|
|
گفت هركو وصل حق را طالب است |
سوز عشق اندر دل او غالب است |
|
|
تا به راه عشق باشد يك جهت |
پير بايد جست كامل معرفت |
|
|
تا به راه عشق ارشادش كند |
در وصال دوست دل شادش كند |
|
|
هر كرا پيرى نباشد در طريق |
كى شود سرمست از جام رحيق |
|
|
گفتمش پيرى كه باشد راهبر |
از بد و نيك ره حق باخبر |
|
|
كيست ايندم گو نشان او مرا |
تا كنم بر امر او جان را فدا |
|
|
گفت آن رهبر كه ره را مقتداست |
جمله اوتاد را او پيشواست |
|
|
قطب اقطاب است و غوث اعظم است |
وارث علم و كمال خاتم است |
|
|
هست چون خور در جهان او نور بخش |
زان سبب گشته است نامش نور بخش |
|
|
چون شنيدم نام او بيخود شدم |
لحظهاى شد باز با خود آمدم |
|
|
گفتم آخر او كجا دارد مقام |
گو نشان منزل آن نيكنام |
|
|
تا به ارشاد تو گردم باخبر |
از جمال جانفزاى او مگر |
|
|
گفت او در كوره فقر است روى |
گر خدا خواهى برو او را بجوى |
|
|
مولدش از قاين است و حاليا |
كوه گيلان شد مقام آن كيا |
|
|
اوست ايندم مقتداى اهل دين |
مقتداى رهروان با يقين |
|
|
خادمان آستانش بيگمان |
هر يكى معروف گشته در جهان |
|
|
سيد است و جامع جمله كمال |
بىنظير اندر علوم و كشف حال |
|
|
آسمان فقر را خورشيد اوست |
مغز عالم اوست عالم همچو پوست |
|
|
چون شنيدم اين سخن زان مرد راه |
گشت تابان در دلم صد مهر و ماه |
|
|
موجزن شد بحر شوقش در دلم |
عشق او سر برزد از آب و گلم |
|