اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود - اسيري لاهيجي، شمسالدين محمد - الصفحة ٧٦ - حكايت حسن بصرى
٧٦
|
ليك اگر گيرند معشوق دگر |
من ببخشم زانكه هستم دادگر |
|
|
زانكه بدتر از همه كفر و گناه |
شرك آمد زان نمىبخشد اله |
|
|
گر به گوشه چشم سوى ديگرى |
از كمال عشق يكدم بنگرى |
|
|
غيرت معشوق كى دارد روا |
كان ببخشد گفت لا يغفر خدا |
|
حكايت حسن بصرى
|
از امام عصر و شيخ نابعين |
پيشواى جمله ارباب يقين |
|
|
پير بصره آنكه نامش بد حسن |
باز پرسيدند بر وجه حسن |
|
|
بهترين وقت تو كى بوده است |
حالت خوش كى رخت بنموده است |
|
|
شيخ گفتا پيش ازين روزى پگاه |
من به بام خانه بودم ديرگاه |
|
|
اندر آن همسايه زن با شوهرش |
مىشنيدم گفت كاى ناخوشمنش |
|
|
من به سر بردم به تو پنجاه سال |
با تو بودم يك جهت در جمله حال |
|
|
در غم و شادى و در بود و نبود |
در كم و در بيش و در نقصان و سود |
|
|
ننگ و نامت را نگه مىداشتم |
تخم مهرت را به دل مىكاشتم |
|
|
در فراق و وصل و در شكر و گله |
من نبودم با تو يار ده دله |
|
|
سرد و گرمت را به جان كردم قبول |
من نگشتم از جفاى تو ملول |
|
|
هر بلايى نيز كايد مىكشم |
با همه جور و جفايت دلخوشم |
|
|
ليك نتوانم شنيد اى بيوفا |
آنكه بگزينى تو يارى را به ما |
|
|
هستم امرت را به جان فرمانبرى |
كى توانم ديدنت با ديگرى |
|
|
من نخواهم تن بدين يك چيز داد |
حال من اينست اى نيكو نهاد |
|
|
مىكشم پيوسته اين جور و جفا |
تا ترا بينم ترا اى بيوفا |
|
|
نى براى آنكه تو يارى دگر |
برگزينى هر دم اى بيدادگر |
|
|
وقت من خوش گشت از گفتار او |
مست گشتم بىمى و جام و سبو |
|
|
گشت آب از چشمه چشمم روان |
يافتم معنى لا يغفر از آن |
|
|
دل به دستش ده گرت هست آگهى |
تا ز قيد هر دو عالم وارهى |
|
|
غير جانان را درون جان و دل |
جا مده ورنه شوى خوار و خجل |
|
|
جز به عشق او مكن جان را گرو |
بنده حق شو پى باطل مرو |
|