اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود - اسيري لاهيجي، شمسالدين محمد - الصفحة ٤٥ - حكايت(سرور اقطاب عالم بايزيد )
٤٥
حكايت (سرور اقطاب عالم بايزيد ...)
|
سرور اقطاب عالم بايزيد |
آنكه خود را آنچنانكه هست ديد |
|
|
راستى را او درين ره حجت است |
قول او چون فعل او بىصنعت است |
|
|
همچو بحرم گفت من اندر مثل |
نى چو عمان بلكه درياى ازل |
|
|
كو ندارد ساحل و قعر و ميان |
نيست او را اول و آخر نشان |
|
|
زو يكى پرسيد شيخا عرش چيست؟ |
شيخ گفت او را منم بر ظن مايست |
|
|
گفت كرسى چيست؟ گفتا كه منم |
لوح گفتا، گفت دانا كه منم |
|
|
باز پرسيد او كه چه بود خود قلم |
شيخ گفتش گر بدانى هم منم |
|
|
باز پرسيدش كه حق را بندگان |
گفتهاند و هست حال اندر زمان |
|
|
كه چو ابراهيم و موسىاند بدل |
چون محمد همچو عيسىاند بدل |
|
|
شيخ گفتا آن همه آخر منم |
هم به معنى آفتاب روشنم |
|
|
گفت مىگويند حق را در جهان |
بندگان بودند و هستند اين زمان |
|
|
قلبشان جبريل و ميكائيلوار |
باز عزرائيل و اسرافيلوار |
|
|
گفت صدق آور كه آن جمله منم |
تا نپندارى من اين جان و تنم |
|
|
مرد سائل گشت خاموش آن زمان |
چون شنيد آن نكتههاى همچو جان |
|
|
زين تعجب دم نزد خاموش شد |
گوييا زان جرعه او مىنوش شد |
|
|
بايزيدش گفت هركو در خدا |
محو گردد از خدا نبود جدا |
|
|
در حقيقت هرچه هست اى مرد دين |
خود همه حق است و باطل نيست اين |
|
|
او چو فانى گشت اندر نور رب |
حق همه خود را ببيند اى عجب |
|
|
او چو خالى كرد خود را از خودى |
ديد خود را عين نور ايزدى |
|
|
هر دو عالم گشته است اجزاى او |
برتر از كون و مكان مأواى او |
|
|
مندمج در حرف او جمله حروف |
مندرج در تحت صنف او صنوف |
|
|
صد هزاران بحر در قطره نهان |
ذرهاى گشته جهان اندر جهان |
|
|
آن امانت كآسمانش در نيافت |
وز قبول او زمين هم روى تافت |
|
|
در دل يك ذره مأوا مىكند |
در درون جبهاى جا مىكند |
|
|
لامكان اندر مكان كرده مكان |
بىنشان گشته مقيد در نشان |
|