اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود - اسيري لاهيجي، شمسالدين محمد - الصفحة ٢٤ - ب نسخ موجود در پاكستان
٢٤
|
رحم آمد شيخ را بر گريهاش |
گفت اى مادر مشو ناخوش منش |
|
|
هيچ دلتنگى مكن جز خير نيست |
حال فرزند تو من گويم كه چيست |
|
|
دامنش درد طلب بگرفته است |
جانش از سوداى عشق آشفته است |
|
|
او ز كار و بار دنيا سير شد |
از وجود خود بكل دلگير شد |
|
|
ترك دنيا و اهل دنيا گفته است |
سالك راه حقيقت گشته است |
|
|
چونكه آيد پيش ما بار دگر |
كس فرستم تا ترا گويد خبر |
|
|
پيرهزن شد سوى خانه بيقرار |
از غم فرزند گريان زار زار |
|
|
تو چه دانى حال زار عاشقان |
درد بيدرمان و سوز بيدلان |
|
|
قدر اهل درد داند اهل درد |
هر كرا دردى نباشد نيست مرد |
|
|
هر كه گردد مبتلا اندر فراق |
او شناسد سوز و درد اشتياق |
|
|
گر چنين حالى شود پيدا ترا |
با تو گويد شرح درد بيدوا |
|
|
درد و سوز عشق را درمان مجوى |
پيش عاشق از سر و سامان مگوى |
|
|
يكزمان بگذار شرح درد عشق |
باز گو سوز دل آن مرد عشق |
|
|
آن جوان از درد و سوز شوق حق |
روز و شب در گريه و آه و قلق |
|
|
در فراق آن جوان پاكباز |
پيرهزن پيوسته در سوز و گداز |
|
|
تو كه بيدردى چه دانى درد را |
عاشقان را درد بهتر از دوا |
|
|
عاشق حق گشته آن يك بىسخن |
عاشق عاشق شده آن پيرهزن |
|
|
هر يكى گشته ز ديگر جام مست |
هر يكى را باده نوعى ديگر است |
|
|
چون برآمد مدتى آمد نهان |
پيش شيخ خويشتن آن نوجوان |
|
|
رنگ گلنارش شده چون زعفران |
از رياضت بس ضعيف و ناتوان |
|
|
گشته گردآلود روى مهوشش |
درهم و ژوليده موى دلكشش |
|
|
در بر افكنده پلاس كهنهاى |
كرده غم ديوار عمرش رخنهاى |
|
|
گشته بالاى چو سرو او دوتا |
چهره او دوستان را غم فزا |
|
|
آب حسرت از دو چشم او روان |
از غمش شسته دل از جان و جهان |
|
|
گفت خادم را سرى كاى مرد كار |
اول احمد را به پيش من بيار |
|
|
پس برو آن پيرهزن را گو خبر |
تا بيايد بنگرد روى پسر |
|
|
خادم آوردش روان در پيش پير |
ساختش از خوان احسان بهرهگير |
|