اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود - اسيري لاهيجي، شمسالدين محمد - الصفحة ١٢٧ - اشارت به مناسبت ميان خلق و خالق و تحقيق آنكه هرچه هست حق است و عالم نمود و همى بيش نيست
١٢٧
|
حق همى گويد منت هستم محب |
شو محبم هم ز روى اقترب |
|
|
در هواى مهر من تو ذره باش |
بلكه پيش نور من مطلق مباش |
|
|
در محبت ترك خودبينى بگو |
زانكه هستى هست جانت را عدو |
|
|
وصل خواهى عجز و زارى پيشه كن |
ورنه از روز فراق انديشه كن |
|
|
هركرا باشد هواى آن پرى |
از خودى خود ببايد شد برى |
|
|
گر به عشق يار خود را گم كنى |
نقد وصلش يابى و گردى غنى |
|
|
اين ترانه چيست كاخر مىزنم |
من كيم با وى كه خود را گم كنم |
|
|
نيست چون كم مىشود انديشه كن |
هست گويد تا كه گويد كن بكن |
|
|
اين معما كى گشايد هركسى |
فهم اين از عقل دور آمد بسى |
|
|
درنورد آخر تو اين اوراق را |
دار پنهان حالت عشاق را |
|
|
ذوق اين معنى برون از فهم ماست |
كشف اين از گفتوگوى ما جداست |
|
|
گر همى خواهى بدانى اين سخن |
در طريق عشق شو بىما و من |
|
|
بيخودانه شو نياز راه عشق |
گر همى خواهى شوى آگاه عشق |
|
|
عشق بايد عشق مرد راه را |
تا تواند يافت وصل شاه را |
|
|
رهبر اين راه غير از عشق نيست |
هر كرا عشقى نباشد مردهايست |
|
|
عاشقى رسوايى و بىپردگيست |
عشقورزى كار هر افسرده نيست |
|
|
عشق مىخواهد دل آزادهاى |
جان غمپرورد كار افتادهاى |
|
|
عشق در هر دل كه مأوا مىكند |
از دويى آن دل مبرا مىكند |
|
|
از غم عشقش هر آنكو شاد گشت |
از همه قيد جهان آزاد گشت |
|
|
گر چو ماهى ما درين دريا خوشيم |
ليك خود را سوى ساحل مىكشيم |
|
|
زانكه حال اهل دل زان برترست |
كز طريق گفتوگو آرى بدست |
|
|
چون نيابد اين بيان آن ذوق و حال |
درنوردم اين بساط قيل و قال |
|
|
از كمال غيرت حق اوليا |
اينچنين پنهان شدند از ديدهها |
|
|
گر به بحر نيستى ما غرقهايم |
كس چه داند كز كدامين فرقهايم |
|
|
پيش تو حاضر نشسته رو برو |
تو خبرجويان كه آخر گو و گو |
|
|
ديده بايد روشن از نور اله |
تا درون پرده بيند روى شاه |
|
|
بشنو از حق اولياء تحت قباب |
لاجرم گشتند پنهان در حجاب ٢١٢ |
|