اسرار الشهود فى معرفه الحق المعبود - اسيري لاهيجي، شمسالدين محمد - الصفحة ١٠٦ - حكايت ابراهيم ادهم
١٠٦
|
شكر ايزد را كه دادت دين حق |
ره نمودت مذهب و آيين حق[١] |
|
|
گفت قرآن خواندهاى يا نى بگو |
گفت آرى كردهام حفظش نكو |
|
|
گفت چيزى از علوم آموختى |
از كمال نفس هيچ اندوختى |
|
|
گفت آرى نيستم زو بىنصيب |
شاد شد سلطان ز گفتار عجيب |
|
|
شكر حق گفت و بسى بنواختش |
جان غم پرورده بيغم ساختش |
|
|
خواست آن سلطان رود از پيششان |
وارهاند جان خود از پيششان |
|
|
آن پسر بگرفت دامان پدر |
من ندارم گفت دست از تو دگر |
|
|
مادرش آمد بزارى و فغان |
كرد سلطان سر به سوى آسمان |
|
|
كرد اغثنى يا الهى او ز جان |
شد دعايش مستجاب اندر زمان |
|
|
شاهزاده در كنار شه فتاد |
آه سردى بر كشيد و جان بداد |
|
|
آن پسر چون جان به حق تسليم كرد |
گشت عالم تيره زان اندوه درد |
|
|
آن مريدان با دل اندوهگين |
جمله گفتند اين چه بود اى شاه دين |
|
|
كشف گردان سر اين حالت شها |
حكمت اين را مكن پنهان ز ما |
|
|
شاه گفتا چون مر او را در كنار |
تنگ بگرفتم چو يار غمگسار |
|
|
مهر او جنبيد در جان و دلم |
حب او بسرشت در آب و گلم |
|
|
از خدا آمد ندا در جان ما |
در محبت مىروى راه جفا |
|
|
مىكنى دعوى كه بر ما عاشقى |
در طريق عشقورزى صادقى |
|
|
غير ما را دوست مىدارى چرا |
در محبت شرك كى باشد روا |
|
|
يكدل و دو دوستى نبود نكو |
عاشق مايى به ترك غير كو |
|
|
مىنمايى منع ياران از نظر |
خود تماشا مىكنى روى پسر |
|
|
چون شنيدم اين ندا از حضرتش |
در مناجات آمدم از غيرتش |
|
|
كاى خداوند سبب ساز كريم |
صاحب الطاف و احسان عميم |
|
|
كاين دلم را دوستى اين پسر |
باز مىدارد ز تو اى دادگر |
|
|
پيش از آن كز عشق مىيابم نجات |
روى آرم باز سوى ترهات |
|
|
جان من بستان به حق دوستى |
يا ستان جانش به من گر دوستى |
|
[١] - اين بيت فقط در نسخه بلتستان وجود دارد. بطور قياسى تصحيح گرديد.