درآمدى بر عرفان اسلامى - اراکی، محسن - الصفحة ٣٥ - سرچشمه عرفان اسلامى
و نيز مىگويد:
ويحدّثنا الوزير أبو سعيد منصور بن الحسين الأبي (٤٢٢) في كتابه نثر الدرر ما نصّه: قال أحنف بن قيس: دخلت على معاوية، فقدّم لي من الحارّ والبارد والحلو والحامض ما كثر تعجّبي منه، ثمّ قدّم لوناً لم أعرف ما هو؟! فقلت: ما هذا؟ فقال: هذا مصارين البطّ، محشوّة بالمُخّ، قد قلي بدُهن الفستق، وذُرّ عليه بالطبرزد! فبكيتُ، فقال: ما يبكيك؟ قلتُ: ذكرت عليّاً؛ بينا أنا عنده، وحضر وقتُ الطعام وإفطاره، وسألني المقام، فجيء له بجراب مختوم، قلتُ: ما في الجراب؟ قال: سويق شعير، قلتُ: خفت أن يوخذ أو بخلت به؟ قال: لا، ولا أحدهما، ولكن خفت أن يلته الحسن أو الحسين بسمن أو زيت، فقلت: محرّم هو يا أمير المؤمنين؟ قال: لا؛ ولكن يجب على أئمّة الحقّ أن يعتدوا أنفسهم من ضعفة الناس؛ لئلّا يطغى الفقير فقره. فقال معاوية: ذكرت من لا ينكر فضله[١].
ابو سعيد منصور بن الحسين ابى (متوفاى ٤٢٢. ق) در نثر الدرر روايت كرده است كه احنف بن قيس گفت: به دربار معاويه وارد شدم. همه گونه غذاهاى رنگارنگ گرم و سرد و شيرين و ترش پيش آوردند به حدّى كه از فراوانى و گوناگونى آن در شگفت شدم. سپس نوع غذاى ديگرى آوردند كه ندانستم چيست. پرسيدم: اين چيست؟ معاويه گفت: مرغابى است كه با مغز پر شده و در روغن پسته سرخ كردهاند و روى آن شكر ريختهاند! با شنيدن اين سخن گريه كردم. پرسيد: گريه تو از چيست؟ گفتم: به ياد على افتادم. روزى نزد او بودم، هنگام افطار فرا رسيد. از من خواست كه نزد او بمانم. برايش كيسه مهر شدهاى آوردند.
[١] . همان.