درآمدى بر عرفان اسلامى - اراکی، محسن - الصفحة ٢١٨ - شمس از نگاه مولوى
و در جايى ديگر فاشتر سخن مىگويد و بهگونهاى كنايهآميز، راز خموشى و پرده پوشى خود را اين چنين بيان مىدارد:
|
منم آن دزد كه شب نقب زدم ببريدم |
سر صندوق گشادم گهرى دزديدم |
|
|
ز زليخاى حرم چادر سر بربودم |
چو بديدم رخ يوسف كف خود ببريدم |
|
|
سر سوداى كسى قصد سر من دارد |
كى برد سر ز كف آنك از آن سر ديدم؟ |
|
|
چون بگفتم، نبرم سر، سر من گفت آمين! |
چون غمش كند ز بيخم پس از آن روييدم |
|
تا آنجا كه مىگويد:
|
به نهان از همه خلقان چه خوشآيين باغى است |
كه چو گل در چمنش جامه جان بدريدم |
|
|
اندر آن باغ يكى دلبر بالا شجرى است |
كه چو برگ از شجر اندر قدمش ريزيدم |
|
|
بس كنم، آنچه بگفت او كه بگو من گفتم |
و آنچه فرمود بپوشان و مگو پوشيدم[١] |
|
در جاى ديگر باز هم روشنتر و بىپردهتر سخن مىگويد:
|
مرا سخن همه با اوست گرچه در ظاهر |
عتاب و صلح كنم گرم با فلان و فلان |
|
|
خمش كه تا نزند بر چنين حديث هوا |
از آنكه باد هوا نيست محرم ايشان[٢] |
|
بسيار روشن است كه مقصود از «فلان و فلان» كيست. به اين ترتيب مولانا به روشنى اگرچه با كنايه و اشاره پرده از راز اعتقاد خود برمىدارد و عتاب و صلح گرم خود را با فلان و فلان، تنها ظاهرى مىداند كه باطن و مقصود حقيقى از آن، بيان كمالات و شرح زيبايى مراد و محبوب اصلى است.
[١] . همان: ٥٧٢.
[٢] . همان: ٧٣٣.